#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_47
رها با گیجی پرسید:
-کجا؟!
-پشت بوم دیگه!
-آهان...مرسی.
رفت توی آسانسور و دکمه ی آخرین طبقه رو زد. توی آینه ی آسانسور به خودش نگاه کرد. دستی به گونه اش کشید. صورتش زیادی لاغر نبود؟ جدیدا احساس می کرد زیر چشماش گود افتاده...گود بود؟ اصلا رها خوشگل بود؟ به چشم آبتین میومد؟
رها زد توی سرش و گفت:
-بمیری. اصلا مگه مهمه؟
نمی دونست چرا جدیدا همش به نظر آبتین فکر می کرد. آبتین خوشش میاد؟ بدش میاد؟ اگه آبتین بود چی می گفت؟ معمولا تنها پسری که راجع به نظرش فکر می کرد رهی بود. جدیدا این طوری شده بود.
رفت پشت بوم. باد شدیدی میومد. دسته ی شالش از روی شونه اش افتاد پایین. لبه هاشو گرفت تا از سرش نیفته. آبتین رو دید. به لبه ی شیروونی تکیه زده بود. رها سمتش رفت. صدای تق تق پاشنه ی کفش هاش توی اون باد هم به گوش می رسید. آبتین بدون اینکه برگرده گفت:
-مگه نگفتم کسی نیاد؟ خودم ده دقیقه دیگه میام پایین!
رها لباشو کج کرد. یه قدم عقب رفت و گفت:
-ببخشید!
برگشت بره که تندی آبتین برگشت. رها اینجا چی کار می کرد؟! آبتین نمی دونست چرا این روزا جدیدا همه چی دست به دست هم می داد تا جلوی رها ضایع بشه و سوتی بده! سریع گفت:
-اِ رها...نفهمیدم توئی! بیا...اتفاقا خوب شد که...خوب شد که...
رها برگشت و با لبخند نگاهش کرد. از اون لبخندها که آبتین تازه داشت بهشون دقت می کرد. گفت:
-خوب شد که چی؟
آبتین تصمیم گرفت جمله شو کامل کنه:
-خوب شد که اومدی.
بعد دوباره به شیروونی تکیه داد. رها هم با فاصله ازش از پشت تکیه داد. رها انگار نمی خواست بی خیال بشه. گفت:
-برای چی خوب شد؟ تو که نمی خواستی کسی و ببینی.
-خب...چون...تو خیلی آرومی. آرامش ات هم می تونه منتقل بشه.
راست می گفت. رها که همیشه لبخند می زد و آروم و شمرده حرف می زد و انگار تمام کاراش حساب شده بود یه حسی شبیه حس خودش به آدم القا می کرد.
romangram.com | @romangram_com