#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_449

-ترجیح دادم اینجا باشیم ... توی حیاط خونه ای که کلی باهاش خاطره داشتیم ... زیر ماه. ماهی که شاهد شب های قشنگ زندگیم بوده ... وقتی تو باهام بودی ... گلسا! تو نباشی منم نیستم. این تو بودی که قشنگ ترین تولد زندگیم و بهم هدیه دادی. تو بودی که مامانمو بهم برگردوندی. تو بودی که لبخند و بهم برگردوندی.

دوباره گلسا رو توی آغوشش کشید و عطرشو با تمام وجودش به مشام کشید ... و قسم به همین لحظه اگه بدون این عطر زنده می موند، تمام زندگی اش یه دروغ محض بود ...

یهو هردوشون احساس کردن که قطرات ریز آب داره از هر طرف بهشون می خوره ... گلسا جیغی کشید و عقب رفت. صدای خنده ی علی اومد و خودشم ظاهر شد ... آب پاش ها رو کار انداخته بود ... !

بلند داد زد:

-کاپیتــان! گروهبان! خوشتون اومد؟!؟

با خنده اضافه کرد:

-یادتون نره اولین کادوی عروسی تون رو من دادم هاااا ...

رهی خندید و دستی به موهای خیس از آبش کشید. گلسا سرشو رو به آسمون گرفت و بلند خندید ...

رهی دستشو پشت گردن گلسا برد و آروم با شست اش چونه اش رو بالا گرفت ... زیرلب گفت:

-می دونی قشنگ ترین هدیه ات بهم چی بـو د... ؟

مکثی کرد و گفت:

-خنده هات!

و تا دنیا دنیا بود این خنده ها مال رهی بود ... روی موهای گلسا رو بوسید ... پیشونی اش رو ... دست هاش رو ... و این گلسا برای خودش بود ...

و تا گلسا عاشقانه بود ... تا رهی عاشقانه بود ... تا دست هاشون توی دست هم بود ... این زندگی بوی زندگی می داد ... این زندگی طعم عشق می داد ... تا ابـــد!

یه دنیا از تو ممنونم...

برای این همه شادی...

چه سرشارم از عطر تو...

تو به من...زندگی دادی...

چه بی اندازه خوشحالم...

جهان...مال منه امشب...

کسی خوشبختی ما رو...

بهم...نمی زنه امشب...

romangram.com | @romangram_com