#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_447

-زندگیش سخت بوده. شاید خودشم هنوز متوجه نشده باشه که چه قدر سختی پشت سرش گذاشته. نبودِ پدر و مادرش رو به وضوح توی زندگیش حس کرده. خودش روی پای خودش به این جاها رسیده ...

بغض گلوی گلسا رو گرفت. نه واسه ی حسودی و غبطه و...

دلش برای دختری که رهی می گفت سوخت. چه دختر ساده ای ... تازه گفت از کسی کینه هم نمی گیره. ببین چه قدر صاف و ساده ست ... حرفای قبلیشو پیش خودش پس گرفت و بلند گفت:

-خب؟

-بازم بگم؟

-اهوم ...

-من عاشق قیافه اش نشدم. اگه می خواستم عاشق قیافه اش بشم همون نگاه اول شیفته اش می شدم! از رفتارش خوشم اومده. اینکه شبیه اش رو هیچ جا ندیدم. آخه خودشم نمی دونه که تکه ... و همین باعث تک بودنش می شه! هررفتاری با هرکسی نداره...

پس با رهی جفت خوبی می شدن ... تجمسی که از این دختر داشت، واقعا به رهی میامد. گلسا هم می نشست یه گوشه و مثل شکست خورده ها نگاهشون می کرد ... بی خیال. دختر به این خوبی. لابد لیاقت رهی رو داشت ...

گلسا با صدایی که می لرزید گفت:

-خب؟ دیگه؟

رهی لبخندی زد. دست های گلسا رو فشار داد و گفت:

-واقعا هم چند تخته ات کمه.

-هان؟!

رهی نفسی کشید و گفت:

-گلسا اون دختر توئی ... ! توئی که زندگی منو عوض کردی! توئی که باعث شدی. .. منی که بعد از رفتن مامانم به زور می خندیدم ... با خنده های تو بخندم! توئی که توی نگاهت هم حتی زندگی جریان داره. این توئی که ... زندگی من صد و هشتاد درجه عوض کردی. خود خودتی.

دستای گلسا توی دستای رهی شل شدن ... و بغضش شکست ... مقاومتی نکرد ... مدت ها بود که از سر خوشحالی اشک نریخته بود ...

انگار باورش نمی شد ... حرفایی که رهی می زد رو توی خوابش بارها دیده بود ... وقتی بیدار می شد فقط بالش اش رو برعکس می کرد و به خیالات خام و دخترونه اش می خندید و امشب ... امشب اون خیالات جلوی چشم هاش جون گرفته بودن ...

رهی آروم دستشو بالا برد و روی گونه های گلسا کشید ... گفت:

-من بهت نگفتم گریه هاتو دوست ندارم ...؟ به خدا که بیشتر از تعداد موهای سرت گفتم ...

کاش می شد از این لحظه عکس گرفت. ثبت اش کرد. و در جایی، روی دیوار، قابش گرفت. نه دیوار گالری کوچیک گلسا ... جایی مثل دیوار خاطراتش ...

-نمی خوای به من یه جوابی بدی ...

گلسا وسط گریه اش خندید. با همون کله شقی همیشگی اش گفت:

romangram.com | @romangram_com