#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_443

-آره بابا تا سه روز دیگه رفته مسافرت! تو منو کچل کردی از بس این سوال و پرسیدی!

-آخه علی ... خیلی مهمه. خیلی برام مهمه.

علی خندید. رهی به دندون های کج و کوله اش نگاه کرد. این بار یه ردیف ارتودنسی روشون کشیده شده بود. چه قدر گلسا به خاطر دندون هاش سر به سرش می ذاشت.

-رهی واقعامی خوای ازش خواستگاری کنی؟!

رهی با یک ابروی بالا رفته نگاهش کرد:

-اِ آره دیگه ... همش واقعا واقعا می کنه ... انگار من می رم باهاش شوخی می کنم می گم گلسا همین جوری بیا تفریحی یه چند روز زن و شوهر بشیم هار هار هار...!

علی باز خندید و گفت:

-ولی خیلی بهم میاین ... من مطمئنم بهت بله رو می گه.

رهی شونه هاشو بالا انداخت. این آرزوش بود! یقه اشو صاف کرد و گفت:

-حالا ... بگذریم ... لباسام چطوره؟

علی با تحسین گفت:

-همیشه خوبه!

گلسا همش یه ذره دورتر از خونه بود. شالشو یه ذره داد عقب و لباشو بهم فشار داد تا رژ صورتی اش واضح تر باشه. نگران بود. نمی دونست نگران چی ... ولی نگران بود ...

با قدم های بلند خودشو در خونه رسوند. با دیدن علی بلند گفت:

-ســـرجوخه!

علی تندی برگشت و با خوشحالی گفت:

-گروهبان مگســی! کلی دلم برات تنگ شده بود!

گلسا با دست موهای علی رو بهم ریخت و گفت:

-منم دیوونه جونم ... به به ... خفن کردی ... ارتودنسی کردی! حالا من دندون های کی و مسخره کنم ...

علی باز خندید. گفت:

-تو هم خوشگل کردی ... چرا کسی منو در جریان قرار نمی ده؟

گلسا توی دلش گفت:آره تو که از قیافت معلومه در جریان نیستی ... ! فقط من این وسط باقالی ام!

romangram.com | @romangram_com