#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_434
-گلسا خیلی دوستتون داره ... همیشه به چشم یه قهرمان بهتون نگاه می کنه ... حیف که نیستین تا ببینین. فکر می کنه هیچ مردی نمی تونه جای شما رو بگیره. هیچ مردی اندازه ی شما براش اسطوره نیست. ولی من دوست دارم کنارش باشم. جای خالی شما همیشه توی زندگیش هست ... ولی من دوست دارم تنها نمونه. من دوست دارم گلسا حضور یه مرد رو .. .یه تکیه گاه رو ... یه وجودِ دیگه رو کنار خودش احساس کنه.
نگاهشو از سنگ قبر گرفت و به آسمون دوخت.
-اگه می شه شما به دلش بنداز. قول می دم. قول مردونه. که اگه این شانس و داشتم که کنارش باشم ... هیچ وقت ازش جدا نشم. حتی اگه اون بخواد هم تنهاش نمی ذارم.
گلسا دستشو از زیر چونه اش برداشت و آروم روی سنگ قبر کشید. توی دلش گفت:
-سلام بابای خوبم ... دلم برات تنگ شده. امروز دقیقا دوسال شده که نیستین. تو و مامان نیستین. دلم براتون کلی تنگ شده. کاش بودین و می دیدین که من روی پای خودم وایستادم. پارسال که اومدم پیشت یه دل پر داشتم ... از ترانه ... از سختی هایی که روی دوشم بود ... ولی الان احساس می کنم سبکم ... سبک تر از یه پر.
زیرچشمی به رهی نگاه کرد.
-این بار می بینی که با یکی دیگه اومدم. اینی که می بینی رهیه. یکی که کل زندگیم و زیر و رو کرد. خب ... آره ... درست فهمیدی. بالاخره یه عضو از بدنم رو اهدا کردم! قلبم رو به ایشون تمام و کمال دادم. اونم بدون اینکه خودم بفهمم! فقط یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که بدون این مرد نمی تونم زندگی کنم. من امروز فقط براش یک دوست خوبم ... همین ... خبر از آینده و فردا ندارم.
×××
آبتین درحالی که با خودکار روی میز می زد گفت:
-با یه شرکت دیگه قرارداد بستیم ... این می تونه کلی کمک کنه رهی. همه چی داره خوب می شه. اگه اینم کار به ساز بشه می دونی چی می شه ... ؟! وضعیتمون از این رو به اون رو می شه. البته همین الانشم کلی سود کردیم و به نفع مون شده. تولیدی کارخونه هم بالا رفته... رهی؟!
رهی سرشو بالا کرد و گفت:-هان؟! آره آره ... خب بگو ... من دارم گوش می دم.
آبتین پوفی کرد و گفت:
-آقای برادر ... ! گل با خشت اضافی که لگد نمی کنم! دارم برات حرف می زنم. .. کجا سیر می کنی؟!؟! آدم که می بینتت یاد عاشقا می افته...
با شنیدن کلمه ی عاشق رهی تکونی خورد و با اخم گفت:
-چی؟ نه بابا...
آبتین چشماشو ریز کرد. آدمی نبود که رهی رو نشناسه ... هرچی باشه چندسالی بود که این رهی تنها فرد زندگیش بود که به طور مستقیم باهم ارتباط داشتن ...
-بله. بله. می بینم.
رهی با کلافگی گفت:
-وای آبتین تو رو خدا بس کن. دوباره می خوای هرچی دختر توی فک و فامیل و دوستا دور و برمون هست ردیف کنی تا منو اذیت کنی ... عین ساسان شدی باور کن ...
-نه دیگه. این بار کلی اسم ردیف نمی کنم. چون فکر کنم می دونم...
رهی بلند شد و درحالی که سمت در می رفت زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com