#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_432
-باشه گلی. تو هم.
هردوشون باهم گفتن:
-مرگ!
هم کیاناز هم گلسا بدشون میومد اسم هاشون مخفف بشه. رهی نگاهشو بین شون چرخوند و سری برای کیاناز تکون داد و با گلسا بیرون رفتن.
گلسا دست به سینه ایستاد و گفت:
-خب ... کاری داشتی رهی؟
رهی مکثی کرد و بعد خیلی رک گفت:
-حالت خوبه امروز؟!
-هان؟! معلومه که خوبم.
-آخه یادداشتت آدمو یاد شب اول قبر می انداخت.
گلسا لبخندی زد و گفت:
-آهان ... از اون لحاظ ...
-بهشت زهرا هم که می خوای بری.
-امروز ...
مکثی کرد و سرشو کج کرد و گفت:
-بیست و یک بهمنه. سالمرگ بابامه. می خوام برم پیشش.
رهی ابروهاشو بالا انداخت و زیرلب گفت:
-آهان ...
بعد سریع گفت:
-تنها می خوای بری؟
-نه. با کفشام می رم.
romangram.com | @romangram_com