#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_410
لعیا دوتا دستاشو روی دهنش فشار داد. بغضش رو قورت داد ... پایین نرفت ... این بار دیگه به بغضش غلبه نکرد.
نزدیک رهی ایستاد. دستی رو که می لرزید، مقابل گونه ی رهی گرفت ...
-تو ... تــو ...
زمزمه کرد:
-عجیب شبیه رهیِ منی!
رهی چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید ... این زنی که جلوش بود لعیا بود ... لعیا ... یه قطره اشک روی گونه ی رهی چکید. ولی صورت لعیا در آنِ واحد خیس شده بود ...
لعیا دوتا دستاشو باز کرد و زیرلب گفت:
-نمی خوای بیای بغلم؟
رهی بی اختیار جلو رفت و محکم دستاشو دور بدن مادرش حلقه کرد ... بوی عطر خودش بود ... بوی تن خودش بود ... خود خودش ... هیچ عوض نشده بود ... لعیا آهی از سر خوشحالی کشید ...
انگار این حس مادرانگی که مدت ها ازش دور بود، توی دلش بیدار می شد ... و عطر رهی رو نفس می کشید. و باور می کرد که این مرد بلندقد و بزرگی که جلوش ایستاده، همون رهی کوچیک خودشه. همون رهی که زمانی بین دست هاش جا می گرفت ...
-رهی... رهی ...تو ...تو اینجایی مامان ... رهی من ... عزیزترینم ...
با شعف زمزمه کرد:
-مرد کوچیک من بزرگ شده ... چه قدر تغییر کردی ...
رهی با صدای گرفته اش گفت:
-دوستت دارم...چرا نبودی؟!؟
لب هاش رو روی موهای خوش عطر مادرش گذاشت ... بو کشید ... عطری رو که سال ها بود ازش جدا مونده بود. و این زن گمشده ای بود که فقط توی خاطراتش و آلبوم ها دنبالش می گشت ... نه جایی مثل کتاب فروشی های دور افتاده و قدیمی!
گلسا روی صندلی کنار میز نشست و با پشت دست خیسی گوشه ی چشمشو پاک کرد. داشت می خندید و همزمان گریه هم می کرد... بلند خندید ... دیگه از لبخند گذشت ... و کاش یک نفر بود که مادر خودش رو هم بهش هدیه می کرد ...
لعیا مادر رهی بود. قصه اش با قصه ی رهی مو نمی زد. رهی پسر لعیا بود. انگار هردو مثل دوتا قطعه ی گم شده بودن... مادر و پسری که سال ها از هم دور بودن ...
با بلند خندیدن گلسا هردوشون برگشتن. لعیا دل از رهی کند ... سمت گلسا دوید ... به نوعی پرواز کرد!
-گلسا! گلسا تو دیگه کی هستی؟! تو چه جور فرشته ای هستی دختر؟! رهی رو از کجا برای من آوردی؟؟ هان؟
صورت گلسا رو بین دوتا دست هاش گرفت و گونه اش رو بوسید ...
romangram.com | @romangram_com