#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_407

تکیه شو از نرده گرفت. به نرده های ایوون رهی نگاه کرد. با مشت هاش آن چنان محکم نرده ها رو گرفته بود که بندهای انگشتاش سفید شده بودن...

گلسا گفت:

-من می رم. اگه دلت خواست گریه کن. مردونه هم گریه کن!

در ایوون شو باز کرد و رفت توی خونه. درو بست ولی پرده ها رو کنار نکشید. گوشه ی اتاق جایی که مشرف نبود نشست و زانوهاشو بغل کرد. به رهی چشم دوخت.

از پشت دید که شونه هاش لرزش خفیفی پیدا کردن...گلسا لبخند محوی زد...

بعد لرزش شون واضح تر شد...رهی سرشو بالا گرفت. گونه هاش زیر نور مهتاب برق می زدن. گلسا زیرلب گفت:

-آفرین...مردونه رهی...مردونه تر...

و به این مردونه گریه کردنِ رهی اش اعتماد داشت. و می دونست فردا که از خواب بیدار می شه، رهی داره برمی گرده. رهی دوباره خودش رو پیدا کرده.

فردا روز دیگه ای بود ... !

گلسا برگه ی صورتی شبرنگ رو روی شیشه ی ماشین چسبوند.

«اگه غم نبود شادی معنا نداشت»

لبخندی از سر رضایت زد و رفت بیرون. این روزها توی دلش خوشحالی نوظهری پیدا شده بود... و همچنین شک اش تبدیل به یقین شده بود... فقط منتظر یه زمان مناسب بود. شاید می تونست امشب موقعیت اش رو ایجاد کنه...فقط قبلش باید بهشون می گفت...

در کتاب فروشی لعیا رو هل داد و رفت تو. بعد از اینکه چندتا مشتریِ لعیا رفتن گلسا گفت:

-لعیا خانوم...می شه امشب براتون یه مهمون بیارم؟

لعیا با تعجب تکرار کرد:

-مهمون؟!؟

گلسا دوباره گفت:

-آره...مهمون...فقط یه کسری خانِ مزاحم بگین امشب این دور و بر آفتابی نشه. باشه؟

لعیا خندید و گفت:

-باشه...فقط من اگه بدونم چی توی سرته خیلی خوب می شه...

گلسا خندید و از کتاب فروشی بیرون اومد. دفترچه ی قرمز رو از جیب کنار کوله اش درآورد. خودکارش رو هم از توی جیب مانتوش درآورد و دفترچه رو روی دوربینش گذاشت و چیزی توش نوشت ...

لبخندی زد و دفترچه رو سرجاش برگردوند.

romangram.com | @romangram_com