#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_403
-رهی...
-بله؟
ساسان لبخندی زد و گفت:
-با این ریش خوشتیپ شدی.
رهی خنده ای کرد و گفت:
-برو ... برو! با این کارا بهت مرخصی نمی دم...چیم خوشتیپ شده؟! شبیه آنگولایی ها شدم. تو اسم اینو زندگی می ذاری؟
لبخند ساسان پررنگ تر شد:
-ولی خیلی ... خیلی قوی ای رهی!
رهی چیزی نگفت. فقط با تواضع نگاهش کرد.
-رهی...
-دیگه چیه ساسان؟
-یه سر به آبتین بزن. می دونی چندوقته نیومده؟؟
رهی آروم سرشو تکون داد و گفت:
-خیله خب خیله خب...حتما...مرسی که گفتی...
این قدر توی حال خودش بود که به کل آبتین و از یاد برده بود. رفت نشست توی ماشینش و به برگه ی چسبون فسفری ای که روی داشبورد بود نگاه کرد. بی اختیار لبخند کوچیکی زد.
چند روزی بود که گلسا روی برگه های چسبون با رنگ های شبرنگ و شاد روی شیشه ی ماشینش براش یادداشت می ذاشت. رهی هم نگهشون می داشت. براش خیلی ارزش داشتن. یادداشت امروز این بود:
-هرروز توقعت و از خودت بیشتر کن! آدمای بزرگ از خودشون توقع دارن و آدمای کوچیک از بقیه. تو یه آدم بزرگی رهی!
خطش پفکی و کشیده بود. رهی دنده عقب گرفت و از جای پارک دراومد و سمت خونه ی آبتین رفت...یا به نوعی خونه ی قبلی رها...
جلوی خونه نگه داشت. چراغ خونه اش روشن بود. از پایین می تونست ببینه که فقط چراغ های کم نور دور هال رو روشن کرده بود و چراغ های اصلی وسط هال خاموش بودن. زیرلب گفت:
-خدا رحم کنه...!
پیاده شد و با کلیدش درو باز کرد. کلید در واحد رو نداشت. نفسی کشید و با مشتش به در زد.
آبتین پایین مبل نشسته بود. با تعجب به در نگاه کرد. چشماش گردتر از همیشه توی صورت لاغرش به نظر می رسیدن. ته سیگارشو به ته سیگاری فشار داد و سرفه ای کرد. دوتا دستاشو لای موهاش کشید...یعنی کی اومده بود؟! یعنی توهم زده شده بود؟ شاید رها پیشش اومده بود؟
romangram.com | @romangram_com