#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_398
-زشته گلسا! این حرفا چیه شما بهم می زنین آخه...
-خب حقیقته دیگه.
گلسا صفحه ی اول دفترچه رو آورد. جلوی لعیا گذاشت و گفت:
-می خوام صفحه ی اولش به دست خط شما باشه. برای همین اومدم پیشتون. ممکن بود یادم بره. بنویسید:عشق یعنی حالت خوب باشه. یعنی خودت باشی، یعنی آزاد باشی. امضا و تاریخ هم لطفا یادتون نره لعیا خانومی ...
لعیا خندید و درحالی که یه خودکار سرکلفت برمی داشت تا خوش خط بنویسه زیرلب گفت:
-از دست تو دختر دیوونه...
گلسا آهی کشید و گفت:
-ای خدا! آذر هم تموم شد! می بینی ماه ها چه قدر زود می گذرن؟
رهی سرشو تکون داد و به بوم نقاشی شده ی گلسا نگاه کرد. گفت:
-چه قدر دیگه مونده تا تموم شه؟
گلسا سرش رو کج کرد و متفکرانه به بوم نگاه کرد:
-بستگی داره. بعضی وقتا حتی یه روز مونده که کارم تموم شده کل احساساتم و از دست می دم و ولش می کنم. باورت می شه؟ وقتی نقاشی علاقه شو به تو از دست بده تو هم علاقه تو بهش از دست می دی. این قانون نقاشیه.
-از کجا می فهمی که علاقه شو از دست داده؟
-وقتی نسبت بهت بی مهری می کنه.
-نمی فهممت. این جور مسائل هنری کارِ خودته.
یکی از ابروهاشو انداخت بالا. گلسا گفت:
-من نمی دونم دیگه...باید درک هنری داشته باشی و زبون هنری رو بلد باشی تا بفهمی! من خیلی خوب بلدم.
قلم موش رو روی بوم کشید. هوا کم کم داشت تاریک می شد. رهی آرنج هاشو به نرده ها تکیه داد و بی مقدمه گفت:
-گلسا دست خط مامانت خوب بود؟
-هان...چطور؟
-چون پرستار بوده. یه نسبتی با دکترا داشته دیگه...
romangram.com | @romangram_com