#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_396


-بله؟

-متن های زیر عکسا رو هم خودت می نویسی...؟

گلسا سرشو تکون داد. کیاناز گفت:

-خیلی قشنگن...

گلسا متواضعانه نگاهش کرد و گفت:

-ممنونم.

و خندید. کیاناز گفت:

-خب یه فکری...چرا اینا رو نمی نویسی؟ توی یه دفترچه بنویس و بعدا کتابشون کن. کسری هم می تونه توی جمع کردنش کمکت کنه. بعدش هم اون خانومی که باهاش دوستین برات بفروشه...

گلسا متفکرانه آهسته گفت:

-راست می گیا...چرا به ذهن خودم نرسیده بود...؟

-حیفه استعدادهات ناشناخته بمونن. شاید این طوری رهی هم فهمید که دوستش داری...

گلسا خنده ای کرد و زیرلب گفت:

-بی خیال کیاناز ... ولی در کل ایده ی خوبی دادی ...

کیاناز لبخندی زد و گفت:

-آره! می تونی از همین الان شروع کنی.

گلسا زیرلب گفت:

-تازه می تونم عکس هایی رو که می گیرم رو هم کنارش بذارم! نــه؟!

کیاناز تندتند سرش رو تکون داد ... انگار هیجانی که داشت از گلسا بیشتر بود ...

از جا پرید. درحالی که زیپ کوله اش رو می کشید، با عجله پرسید:

-کسری پیش لعیا خانومه؟

کیاناز با تعجب گفت:


romangram.com | @romangram_com