#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_391
عشق یه حسی ... مثل خوشحالیه!
گلسا لبخندی زد و با چنگال توی ظرفش یک لبخند بی رمق و کوچیک کشید ... همیشه از نگاه های سنگین متنفر بود. ولی این نگاه رهی رو دوست داشت. عشق همین بود. که نگاهش کنه. به قول کاوه آفاق ... عشق کنه ... لرز کنه ... تب کنه!
-عشق همینه که اگه خسته بود
خسته نشی ... باشی و درکش کنی!
هردو چه دل خسته بودن. و هردو چه سخت مقاومت می کردن تا لبخند روی لب اون یکی بمونه.
-اگه اذیت می شه از بوی دود
سیگار لعنتی و ترکش کنی!
عشق مثل برفه که می شینه و ... خستگی در می کنه تا آب شه!
عشق همینه که تا اسمش میاد
ابرا برن اون ور و آفتاب شه!
عشق یه آهنگ پر از خاطره ست ...
رهی از دیدن این لبخند محو روی لب های گلسا وقتی حواسش نبود، لذت می برد. ولی بهتر بود این سکوت رو بشکنه. دستش رو دور لیوانش حلقه کرد و گفت:
-خب بگو ببینم...چه خبر از گالریت؟
گلسا سرش رو بالا گرفت و با چشم های درخشان به رهی خیره شد. این موضوع مورد علاقه اش بود! با خوشحالی و هیجان گفت:
-همه چی خیلی خوبه! وقتی که خدا بخواد مشتری ها زیاد شن،واقعا هم زیاد می شن! خودم باورم نمی شه توی این هفته چهارتا تابلو فروختم! همین طوری پیش بره کلی سود می کنم...
رهی بهش لبخندی زد و گفت:
-چه قدر خوب...
خیلی به کسری حسودی می کرد. کسری گالری رو خریده بود. اگه نخریده بود الان گلسا این خوشحالی رو نداشت...چه قدر دلش می خواست فقط خودش همه خوشحالی های دنیا رو برای گلسا بخره. خیلی مغرور بود...
-خب حالا...غذای اینجا خوب بود؟
-آره.
-می دونی...ولی هیچی کوفته ی کاراکاسِ تو نمی شه.
گلسا خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com