#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_377
×××
گلسا بازم زانوهاشو ضربدری گذاشته بود و کنار تل خاک نشسته بود. مثل سه چهار ماه پیش. وقتی لیلی مرده بود. سرشو روی زانوهاش گذاشته بود و سرتاپا مشکی پوشیده بود. اون روزها نمی دونست قراره این قدر زود، دوباره پاش به اینجا باز شه. به این رخوت و لختی بعد از مرگ عزیز.
کم کم همه داشتن می رفتن. فرخنده مونده بود...فرهاد...رهی و آبتین. رهی به آبتین نگاه کرد. چشماش قرمز تر از چشم های رهی بود. رهی تا جایی که تونسته بود اشک نریخته بود...خودشو نگه داشته بود. انگار هنوز به طور کامل مرگ تنها خواهرش و درک نکرده بود... مرگ تنها مونس کودکی اش رو درک نکرده بود.
-آبتین...
آبتین فقط نگاهش کرد. رهی نگاهشو ازش گرفت. چشم های قرمز دوستش حالشو بد می کرد...
لب های رهی لرزید ...
-فقط به اون دادش بی وجدانت بگو این طرفا پیداش نشه ...
آبتین اشک های زیر چشمش رو پاک کرد ... زیرلب گفت:
-تبرئه اش می کنن.
فک رهی منقبض شد. زبونش رو از داخل دهنش گاز گرفت ... طعم شور خون رو توی دهنش حس کرد ... بدون اینکه به آبتین نگاه کنه، زیرلب گفت:
-چی گفتی؟
-تبـ ...
رهی بلند داد زد:
-تبـرئه چیه مرد حسابی؟!؟ تبرئه ی چی؟ تبرئه ی کی؟؟؟
زنی که چند ردیف اون طرف تر، سر سنگ قبری فاتحه می خوند، سرش رو بلند کرد و با کنجکاوی نگاهشون کرد. فرهاد پشت رهی قرار گرفت ... عینک آفتابی رو روی بینی اش جا به جا کرد و گفت:
-رهی ... آروم ...
رهی دست فرهاد رو از روی شونه اش کنار زد و رو به آبتین بلند گفت:
-لعنت بهشون! لعنت به این عدالت! پس این چیه ... ها ... این چیه ...
با یک دستش محکم به بازوی آبتین چنگ زد و با دست دیگه اش به خاک مرده ی رها اشاره کرد ...
-این چی داره میگه؟! ها؟؟؟ نمی گه اون مرتیکه ی پست فطرت قاتله؟؟ نمی گه؟
آبتین سرش رو پایین گرفت ... دستش رو جلوی دهانش گرفت ... کف دستش رو محکم گاز گرفت ... این درد چیزی نبود در برابر دردی که در درونش فریاد می کرد ...
بغضشو خورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com