#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_373
و تموم شد.
انتقام.
گاهی شیرینه.
گاهی تلخ.
گاهی هردو.
آرمان دستاشو عقب کشید...سرشو چندبار تکون داد...
روی پیشونی اش عرق نشسته بود... نفس نفس می زد ... دوتا دستاشو روی سرش گذاشت... نگاهی به دست های خونی اش کرد ... شکاف عمیقی روی دست چپش بود ... زیرلب ناباورانه گفت:
-من...من چه غلطی کردم خدا...
محکم بازوهای رها رو گرفت و تکون داد:
-رها...رها پاشـو! رها بازی درنیار...
هیچی. فقط بدن رها توی اون لباس سفید با چهره ای به رنگ لباسش و چشم های بسته بود...هیچی دیگه نبود. آرمان به پهنای صورتش اشک می ریخت...بلند داد زد:
-خـدایا من چه غلــــطی کردم؟!؟؟
رها نمرده بود...رها که نمرده بود!
روی زمین افتاد ... دست لرزونش رو به تخت گرفت ... تخته ی چوبی تخت خواب زیر دستش می لرزید ... محکم تکون می خورد ... انگار یک زمین لرزه ی n ریشتری تمام وجودش رو گرفته بود ...
نبض رها رو گرفت ... نمی تپید ... نمی تپید ... !!! فریادی کشید و محکم کوبید توی سرش ...
عقب عقب رفت...حالا باید چی کار می کرد؟! نمی شد فرار کنه و بره...آرمان نمی تونست! نمی تونست! هر قدرم بی وجدان بود...این دیگه...توی کارش نبود...!
تلفن بی سیم رها روی میز بود...قاپیدش. پلیس؟؟ نه نه...اصلا فکر خوبی نبود...اورژانس...؟ لعنتی شماره اورژانس چند بود؟!؟ احساس می کرد تک تک نقاط بدنش فلج شده ...
آخرین تماسش با گلسا بود ... دکمه ی سبز و با دستای لرزون اش زد ...
بـــوق...بـوق...آرمان هنوز چشمش به هیکل نحیف رها که روی تخت افتاده بود،بود...جواب بده گلسا...جواب بده...صدای خواب آلوده ی گلسا توی تلفن پیچید:
-چیـه...؟ رها چیه نصفه شبی؟
آرمان درحالی که نفس نفس می زد گفت:
-گلـ...گلسا...
romangram.com | @romangram_com