#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_37
-خر که نیست. بعدشم دوباره برای اجاره برمی گردونی به خودش دیگه...
-می تونی باهاش تنهایی یه گالری بزنی.
-خفه شو! اون رمز رو به تو داده! نه به علی...نه به مصطفی...به تو! اگه بابات اینجا بود چی می گفت؟!
تا ذهنش سمت باباش رفت سیخ شد و اخم محکمی کرد. دقیقا همون قدر که برای ترخیص لازم بود برداشت و در گاوصندوق رو قفل کرد. اگه باباش بود از داشتن همچین دختری ناامید می شد. تن باباش نباید توی گور می لرزید.
کلیدا رو به آقا مصطفی برگردوند. دوباره بیمارستان رفت. روی یکی از صندلی ها منتظر نشست تا کار یه نفر دیگه جلوی میز بود تموم بشه.
یه آدامس نعنایی توی دهنش انداخت. الان احساس خیلی خوبی داشت. احساس می کرد یه حلقه ی طلایی بزرگ بالای سرشه و درست مثل یه آدم پاک شده. اون همه پول اونجا بود و گلسا یه ذره بیشتر برنداشت!
کم مونده بود یه کارت هزار آفرین هم به خودش بده.
پسری که جلوی پذیرش بود خیلی آشنا بود. آها...همونیه که مثل ژله خودشو تو کافی شاپ گرفته بود!چه قدر دنیا کوچیکه...
واقعا ترانه چرا می گفت ازش عکس بگیره؟! آخر سرم که پاشد رفت گورشو گم کرد. گلسا از بالای عینکش بهش نگاه کرد. چشماش مثل گلسا سیاه بود. سرشو چرخوند. بنده ی خدا. گلسا همیشه فکر می کرد به چشم ابرو مشکی ها ظلم می شه! همه به بلوندها و چشم رنگی هایی مثل ترانه بیشتر توجه می کرد.
درسته همه فقط شعار می دادن که چشم سیاه قشنگه ولی وقتی پای چشم سبز و آبی وسط کشیده می شد دیگه چشم ابروی مشکی کشک هم نبود. مشغول حرف زدن با مسئول پذیرش شد. مسئول پذیرش عجیب بداخلاق و بی حوصله بود! دکتر لیلی خانوم داشت سمت گلسا میومد.
گلسا بلند شد.
-سلام خانوم معین.
-سلام دکتر ... خوب هستین؟
-ممنون.
-مشکلی پیش اومده؟
-راستش ...
تن صداش رو پایین آورد و گفت:
-درباره ی خانوم رهنماست.
-آهان ... بفرمائید؟
-ایشون احتمالا مدت زیادی زنده نمی مونن. حداکثر شیش ماه.
گلسا با تعجب و شونه های افتاده تکرار کرد:
-شیش ماه؟!
romangram.com | @romangram_com