#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_361

-مامانم...زن خوشگلی بود.

گلسا چشم هاش رو ریز کرد و گفت:

-آخی...نه بابا! خب همه فکر می کنن مامانشون خوشگله.

-خب یه جورایی آره...

-تازه همه مامان ها هم فکر می کنن بچه شون خوشگل ترین بچه ی دنیاست.

مکثی کرد و گفت:

-البته یکی شون فقط درست فکر می کنه که اونم مامان منه!

رهی خندید و گفت:

-پپسی؟ کولا؟ کدوم و برای خودتون باز کردین لیدی؟

-هیچ کدوم...فانتا.

تازه گلسا برای مامان خودش هم از فعل مضارع استفاده می کرد...مادرش که مدت ها بود مرده بود. رهی به ساعت نگاه کرد و گفت:

-ولی خداوکیلی دیر کردن ها...توی اتاق دارن چی کار می کنن؟ بیایین دیگه...

-نه بابا الان که فکرشو می کنم می بینم همون بهتر نیان...این بار احتمالا آرمان به قصد کـُشتِ من وارد صحنه می شه...دفعه پیش که اولین دیدار بود زد پای منو جانبازِ سی درصد کرد...الان دیگه با آلت قتاله وارد می شه.

آرمان و رها توی اتاق پشت سالن بودن...

آرمان دستشو سرشونه ی رها گذاشت... از توی آینه بهش نگاه کرد. یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

-خیلی خوشگل شدی...

رها بی اختیار به جای چهره ی آرمان آبتین و توی آینه دید...لبخندی زد. زیرلب گفت:

-مرسی...تو هم.

-چه خوبه که دارمت رها...

خم شد تا گونه شو ببوسه که رها سرشو ناخودآگاه عقب برد...نمی دونست چرا این طوری می کنه...گفت:

-ببخشید...می ترسم آرایشم خراب شه...

آرمان لبخند یه طرفه ای زد. بیشتر شبیه پوزخند بود! باشه! بذار رها فکر کنه که خره...گفت:

romangram.com | @romangram_com