#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_359
-آره مامانم داره خوب می شه!
رهی و گلسا بهم نگاه کرد و لبخندی زدن. گلسا چشمکی بهش زد. رهی گفت:
-رها چه قدر خوشحال می شه ببینه اینا اومدن نامزدی ایش...
-آره...فکر کنم کلی ذوق کنه.
رهی به گلسا نگاه کرد...چه قدر خوشگل شده بود...لباسش بهش میومد و موهاش یه فر ملایم خورده بود و دور صورتش ریخته بود...همیشه آرایش بهش میومد. گلسا گفت:
-رهی ببین پریشب چی پیدا کردم...
در کیف دستی اش و باز کرد و یه عکس رنگ و رو رفته از توش کشید بیرون...عکس یه زن جوون بود که آشنا می زد و یه مرد...توی لباسی شبیه لباس کاپیتان ها...یهو رهی با تعجب بلند گفت:
-لیــلی!
گلسا با خنده سرشو تکون داد و گفت:
-می بینی...؟
ته گنجه پیداش کرده بود. لیلی خیلی جوون و بانمک بود و موهاش روشن بود و تا پایین کمرش می رسیدن...رهی عکس و چرخوند. پشتش نوشته بود:
-با اولین و آخرین عشقم...افرند.
گلسا نزدیک رهی شد تا نوشته رو بخونه...لباشو جمع کرد و گفت:
-چه قدر بده...
-چی؟
گلسا تو چشمای رهی نگاه کرد و گفت:
-اینکه به کسی که عاشقشی نرسی...به خصوص اگه عشقت بمیره...خیلی وحشتناکه...
بینی اش رو بالا کشید. رهی تندی انگشتشو زیر چونه ی گلسا گذاشت و گفت:
-هـو...اِ اِ اِ! داشتیم؟ می خوای امشب هم آبغوره بگیری؟
گلسا خندید و گفت:
-چی کار کنم فوران احساساته دیگه...
و عکس و از توی دست رهی قاپید و سرشو عقب کشید. از تماس دست رهی با صورتش می مرد و زنده می شد...حتی از نگاه کردن توی چشم های رنگ شب اش قلبش می لرزید.
romangram.com | @romangram_com