#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_353

رهی خندید و گفت:

-صبر کن ببینیم اصلا موافقت می شه ... شاید اصلا کار به نامزدی نکشید!

گلسا با تردید نگاهش کرد و گفت:

-تو مخالفی؟

شونه ای بالا انداخت:

-چندان موافق هم نیستم. هیچ برادری نیست که روز خواستگاری خواهرش، دل نگران نباشه.

گلسا لبخندی زد:

-حق با توئه. حالا برو اینو بپوش.

-حتما باید پرو اش کرد؟!

گلسا با اطمینان گفت:

-حتمــا!!

روی صندلی پایه بلندی که بین ردیف کت و شلوارها، و جلوی اتاق پرو بود نشست و یک پاش رو روی پای دیگرش انداخت و منتظر موند.

رهی کمتر از خواهرش وقت تلف کرد. درو باز کرد و درحالی که دکمه ی پایینی کت اش رو می بست، محتاطانه پرسید:

-نظرت چیه؟

گلسا سرش رو بالا گرفت ... با دیدن رهی برقی توی چشم هاش دوید و لبخند محوی زد ... انگشت شستش رو بالا برد و با خنده گفت:

-عالی شدی مرد!

رهی خنده ای کرد و سمت آینه برگشت ... اینکه برق توی چشم های گلسا رو ببینه و گلسا ازش تعریف کنه ... بدون شک می شد بهترین لحظه ی امروزش.

-جدی می گی دیگه؟

گلسا بلند شد و درحالی که سمتش می رفت، گفت:

-شوخی که باهات ندارم ...

دو لبه ی جلوی کت رو گرفت و با تحسین زیرلب گفت:

-فکر نمی کردم کت و شلوار این قدر بهت بیاد رهی ...

romangram.com | @romangram_com