#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_341
آبتین سرشو بالا گفت و تند نگاهش کرد...با خشم گفت:
-من یه بار همه ی این احساسات و داشتم!
-منم یه بار داشتم! نوبتی هم که باشه نوبت توئه!
-بازی با احساسات یه دختر راهش نیست آرمان...راه انتقام گرفتن از من نیست!
آرمان شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-خوددانی...من دیگه جوابمو گرفتم. هرچی هم زور بزنی نمی تونی نظر رها رو عوض کنی. نــه؟ بازم دیرتر رسیدی آبتین...
آبتین باز سرشو بین دستاش قایم کرد...این بار هم آرمان راست می گفت. آرمان گفت:
-شب قشنگت به خیر!
آبتین بلند داد زد:
-تو یه روانی ای آرمان! یه روانــی!
آرمان برگشت ... لحظه ای آتیش توی چشم هاش شراره کشید ... دست هاش رو مشت کرد و به سمت آبتین خیز برداشت ...
-من روانی ام؟!؟ من روانی ام آبتیـــن؟؟؟
محکم یقه ی آبتین رو گرفت:
-به خداوندی خدا یک بار دیگه به من بگی روانی ... آبتین یک بار دیگه به من بگی روانی!
دست لرزونش رو روی اپن حرکت داد ... کارد آشپزخونه رو برداشت ... آبتین هراسیده به کارد نگاه کرد و بلند گفت:
-آرمان اونو بکش کنار!
آرمان بی اعتنا بهش، دیوانه وار داد زد:
-بهت نشون می دم کی این وسط روانی شده ... کی این وسط انگ دیوونگی بهش خورده!
چاقو رو پرت کرد روی اپن ... روی گردنش عرق سردی نشسته بود ... آبتین روی مبل افتاد ... سرش رو بین دست هاش گرفت و مچاله شد ...
آرمان بی حرف، دستی به یقه و کرواتش که کج شده بود کشید و از خونه زد بیرون ...
و آبتین موند.
یه قطره اشک روی گونه اش افتاد...شونه هاش لرزیدن...به موهاش چنگ زد...آبتین سزاوارش نبود...سزاوار این همه رنج نبود...بــود؟؟؟
romangram.com | @romangram_com