#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_336
-خب اصلا برای چی...؟ فقط دلیل شو بگو. من برادرتم.
-چون ممکن بود منصرفم کنی. من اصلا نمی خواستم نظرم برگرده.
-من این کارو نمی کردم. کی تا حالا نظرمو بهت تحمیل کردم؟ همیشه گفتم که تو یه دختر کاملا آزادی.
رها بریده بریده و آروم گفت:
-خب به هر حال...ممکن بود منصرفم کنی. می خواستم وقتی بفهمی که جوابمو بهش داده باشم.
رهی به صندلی تکیه داد...یعنی رها این قدر آرمان و دوست داشت؟ که می ترسید کسی منصرف اش کنه و این طور تند و سریع رفته بود بی خبر از همه بهش جواب داده بود؟
با اطمینان گفت:
-رها یه چیزی رو نمی گی.
رها دست هاش رو از هم باز کرد و سعی کرد در نهایت صداقت حرفش رو بزنه:
-رهی من چیزی ندارم که از تو پنهون کنم! خودت گفتی که برادرمی...آدم از برادرش چیزی و پنهون نمی کنه. در ضمن...من که خواستگاری شو ازت پنهون نکردم. فقط گفتم گلسا بهت بگه. چون احساس می کنم که با گلسا راحت تری.
آره. حق با رها بود. رهی تکیه شو از صندلی گرفت و آرنج هاشو روی زانوهاش گذاشت. گفت:
-رها...یه سوال ازت می پرسم راستشو بهم بگو.
رها پایین و نگاه کرد.
-واقعا آرمان و دوست داری؟
-آ...آره. آره.
سرشو بالا نیاورد. نمی خواست توی چشم های برادرش نگاه کنه و دروغ بگه. رهی بلند شد. دوتا دست هاش رو توی موهاش کشید ... انگار از همیشه آشفته تر بود. رها لبش رو گزید ... کاش دلیل آشفتگی برادر کوچیکش نبود.
-رها ...
-جانم؟
رهی برگشت و نگاهش کرد. انگار التماس می کرد که حقیقت رو بشنوه.
-رها تو واقعا آرمان رو دوست داری؟
رها با کلافگی زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com