#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_331
-من که نمی رم بمیرم...
-...
-هــو خره یه خدای نکرده بگو!
علی با غم خندید و گفت:
-خب خدا نکنه. رادمنش هرروز مشتری ها رنگ و وارنگ میاره اینجا...اصلا خوشم نمیاد آدم های جدید توی خونه ی لیلی خانوم بیان. احساس می کنم هنوز روح لیلی اینجاست.
-پس خونه ی لیلی رو جن زده هم کردی رفت...
رهی از ماشینش پیاده شد و گفت:
-گلسا بیا دیگه. مراسم خداحافظی ات تموم نشد؟
-چرا چرا الان میام. اون یارو همه ی وسایل منو برد؟ هیچی جا نموند؟
-سه هزار و شصت بار پرسیدی و منم سه هزار و شصت و یک بار گفتم:نــه! همه چی رو برد!
موبایل گلسا که توی دستش بود شروع کرد به زنگ زدن...رها بود.
-الـو؟ علیک سلام...
-سلام گلسا. دستت بند نیست؟ می خوام باهات حرف بزنم...
از لحنش جدیت می بارید! گلسا گوشی رو بین شونه و گوشش گذاشت و به ساعت نگاه کرد:
-طولانیه؟
-من سریع می گم. خواهش می کنم...بذار بگم...وگرنه یه امشب اصلا نمی تونم بخوابم.
اخمی کرد. چی بود این موضوع مهم؟! با تردید گفت:
-باشه...بگو...
رو به رهی لب زد:
-یه دقیقه! جون من!
و توی تلفن گفت:
-بگو.
romangram.com | @romangram_com