#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_329
-چه خبرا...؟ می بینم که نامیزونی دخترک! چرا روی تخت افتادی؟
سما خندید. گفت:
-مشکل خاصی نیست ... دیشب حالم بد شد. بچه ها خیلی ترسیده بودن. اتفاقا خیلی خوشحالم.
-برای چی؟
-برای اینکه برای پدرام مددکار پیدا شده. مددکار من که هفته ای دو سه بار بهم سر می زنه. اون اوایل اصلا باهاش حرف نمی زدم...مثل تو و گلسا که باهاتون حرف نمی زدم. ولی الان می بینم که چه قدر خوبه دوستای آدم زیاد باشن...خیلی خوبه...
رها سرشو آهسته تکون داد. با اسم مددکار یاد آرمان افتاده بود. دست سما رو فشار داد و گفت:
-سما...
بغضش ترکید و زد زیر گریه...می دونست نباید پیشش گریه کنه...این دختر خودش کم غصه نداشت که رها هم بهش اضافه کنه...سما با چشمای گرد گفت:
-رها داری گریه می کنی؟ چی شده؟
-دلم گرفته. این روزا دغدغه ی فکریم کلی زیاده. همین امروز...یه اتفاقی برام افتاد که اصلا زندگیم و زیر و رو کرد. اصلا...آرامش اعصاب ندارم...
و صورتشو با دستاش پوشوند. با صدای گرفته گفت:
-سما می شه بغلم کنی؟
سما سریع بغلش کرد...رها سرشو روی شونه اش گذاشت. بعضی وقتا خوبه که یه بچه کنار آدم باشه. تا بچگی هاشو به آدم منتقل کنه. کودکی هاشو به آدم منتقل کنه...
-رها گریه نکن دیگه.
-باشه دیگه. گریه نمی کنم...ببین...گریه نمی کنم.
و لبخندی زد. بلند شد و گفت:
-دیگه داره شب می شه...من برم خونه. پدرام و ندیدم. نبود. از طرف من بوسش کن. خب؟
-باشه. دوستت دارم. خدافظ.
-خدافظ خوشگــله.
با اینکه دیگه کاملا سرش کچل و بدون مو بود ولی هنوزم برای رها خوشگل بود. انگار حتی زیباتر از قبل هم به نظر می رسید. رها از بیمارستان بیرون اومد. بوی خاک بارون خورده به مشامش می رسید. باید به گلسا می گفت که آرمان ازش خواستگاری کرده؟
نه نه...بهتر بود صداشو درنیاره. احتمالا گلسا به رهی می گفت. و رها اصلا نمی خواست توی این مرحله رهی خبردار شه. بند کیفشو روی دوشش جا به جا کرد و سمت خونه اش رفت...یک ساعت بعد رسید. درحالی که قدم زنان سمت اتاقش می رفت دکمه های مانتوشو یکی یکی باز کرد و روی زمین انداختش.
خودشو روی تختش پرت کرد. سرش توی بالش نرم فرو رفت...
romangram.com | @romangram_com