#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_322


-مراحم. تو همیشه یه نقطه رو جا می ذاری.

کوله اش رو روی مبل گذاشت و دوربینشو هم کنارش گذاشت. جلوی میز رهی ایستاد. دستاشو در راستای بدنش، روی میز گذاشت و سمت رهی خم شد...

-خبرای خـوب!

بوی عطر نسکافه ایش توی بینی رهی می پیچید. رهی هم یه ذره خودشو جلو کشید و گفت:

-منم خبرای خوب دارم!

-پس اول تـــو.

-نه نه...لیدیز فرست.

-اوه تو از کی تا حالا این همه مرد شدی؟

رهی لبخندی زد و جوابی نداد.

-بی خیال. خبرت رو بگو.

گلسا توی دلش فکر کرد که با شوخی این حرف رو بیان کرده، ولی انگار مدتی بود که بزرگ شده بودن. نه اینکه پیش از این بچه بودن باشن ... ولی انگار این مشغله ها و دردسرهای این روزها، بزرگ شون کرده بود. حقیقتا اون چندساعتی که آخر شب توی خونه ی لیلی کنار هم می نشستن و باهم صحبت می کردن، حالا چه دوستانه و چه دشمنانه(!)، واقعا حال هردوشون رو خوب می کرد. باعث می شد دردسرهای روزمره شون رو فراموش کنن.

رهی پدرش و کارهای شرکت رو فراموش کنه.

و گلسا ترانه رو. نگرانی مالی ای رو که هرروز توش دست و پا می زد.

دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:

-گالری رو خریدن!

رهی با چشمای گرد گفت:

-این خبر خــوبه؟!؟ سرت به جایی نخورده گلسا؟

-آخه نمی دونی کی خریده...کســری خریده! کسری! دوستِ خودم!

و خندید. رهی چندبار پلک زد. دورادور خدمت کسری ارادت داشت! نمی دونست چرا ازش بدش میاد. با اینکه حتی تا حالا ندیده بودش ولی ازش بدش میومد. گفت:

-اِ؟ واقعا چه قدر خوب...لابد خودش هم اونجا می خواد کار کنه؟

از فکر این که کسری کل روز با گلسا باشه دیوونه می شد. اینکه گلسا برای یکی دیگه هم بخنده و لبخند بزنه.


romangram.com | @romangram_com