#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_313
رهی بازم روی بام تهران بود...بلندترین نقطه ی شهر...
بازم مثل یک ماه و نیم پیش،شب تولدش،شب بود. یه شب پرستاره. رهی سرشو رو به آسمون گرفت و آه بلندبالایی کشید. نمی دونست چرا وقتی می خواست با مامانش حرف بزنه میومد اینجا.
انگار این طوری مامانش هرجای این کره ی خاکی که بود صداشو از این بالا می شنید. نفس عمیقی کشید. زیرلب گفت:
-مامان الان کجایی...
دستاشو مشت کرد و آروم زد به پاهاش...
-این روزا زندگیم عوض شده. من منِ قدیمی نیستم...کلی عوض شدم. هم زندگیم. هم خودم. حدس هم می زنم که بدونم چرا.
و لبخند محوی روی لبش نشست. بی اختیار چهره ی مهربون گلسا توی ذهنش شکل گرفت.
-فکر کنم نزدیک هفت ماه می شه. هفت ماه می شه که یه آدم جدید وارد زندگیم شده. اون اوایل ازش خیلی بدم اومد...اصلا ورودش توی زندگیم به نظرم نحس اومد...
مکثی کرد و بعد گفت:
-ولی مامان...من اشتباه می کردم. اون یه دختر کامله. از همه نظر. توی سخت ترین موقعیت ها لبخند می زنه. ای کاش می تونستم بهت نشونش بدم. قیافش...شاید چیز خاصی نباشه ولی به نظر من خوشگله. بازم اون اوایل خیلی به چشمم نمیومد...ولی الان برام خیلی توی چشمه.
لبخندی زد. چشم هاشو بست و فرض کرد مادرش جلوش نشسته ... شروع کرد به توصیف گلسا توی ذهنش:
-چشم ابرو مشکیه. قدش بلنده. شاید یه پونزده از من کوتاه تر باشه. صورتش کشیده ست...لاغره. مردنی نیست. به نظر من که خوبه. البته به نظر من همه چیش خوبه.
-رفتارهاش بچگونه ست. شاید بیست و پنج-شیش سالش باشه ولی از درون انگار بچه ست. راستی مامان و باباش مردن...باباش رو هم خیلی دوست داره...
-خیلی مهربونه...بچه ها رو دوست داره. بچه هام خیلی دوستش دارن. دلشم نازکه...من یه دفعه یه حشره رو له کرده بودم و باهام قهر کرده بود. می گفت من یه قاتلم!
با یادآوری اون خاطره خندید. باز سرشو رو به آسمون گرفت. گفت:
-قدیما توی وقت بیکاری ام بهش فکر می کردم. ولی الان تقریبا توی همه ی لحظه هام هست. گلسا الان چی کار می کنه...شده تموم فکر و ذکرم. چه خوشحالم که لیلی وصیت کرد من پشتش باشم این طوری نسبت بهش بیشتر احساس مالکیت دارم.
-اصلا من چرا بهش احساس مالکیت دارم؟
نفس عمیقی کشید. زیرلب گفت:
-مامان این یعنی چی؟
ناخودآگاه حرف های مامانش توی ذهنش جون گرفت. رنگ گرفت. صدای ملایم شو تونست بشنوه...:
-رهی...عشق یعنی وقتی باهاشی آزاد باشی...خودت باشی ... نقش بازی نکنی و خجالت نکشی.
مامانش همیشه این حرف و می زد. بعدشم اضافه می کرد که من با بابات حالم همیشه خوبه. همیشه آزادم. البته قدیما. خیلی خیلی قدیما! رهی بازم یه نفس کشید. احتمالا همه ی اکسیژن کره ی زمین یه امشب توی ریه ی رهی ذخیره می شد! درحالی که لبخند کوچیکی روی لبش بود گفت:
romangram.com | @romangram_com