#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_311

-جدی دارم می گم! شماها درک نمی کنین...نه تو. نه مامان. نه بابا. همتون یهو بلند داد می زنین کیاناز! بعد من بیچاره می ترسم...با آرامش صدام بزنین که منم با آرامش از دنیای هنر بیام به دنیای واقعی!

-باشه کشتی منو. تا یادم نرفته بذار حرفمو بزنم!

-بگو گل داداش.

و دستای رنگی اش رو با دستمال کنار بوم، پاک کرد. کسری گفت:

-می خوام یه گالری بخرم کیاناز.

کیاناز چشماشو گرد کرد و گفت:

-واه! تو که به هنر علاقه نداشتی؟! چی شد یهو؟؟؟

-یه دوست دارم. که...که شریکش می خواد گالری شون و بفروشه. ولی دوستم ناراحته. می خوام گالری رو بخرم...خب؟ تا دوستم ناراحت نباشه. ببین...اگه گالری رو بخرم...تو هم می تونی توش کار کنی...نــه؟

برقی از توی چشمای کیاناز رد شد...گفت:

-آره! کسری چه فکر بکری! ببینم...حالا...مگه قیمتش چنده؟ می تونی بخری؟

-من می خرمش. روش خیلی فکر کردم. ولی...تو هم باید کمک کنی کیاناز. می دونی که...می خوام کمکت کنم که بتونی از لحاظ اقتصادی مستقل بشی...و به دوستم هم کمک کنی. می تونی کیاناز؟ روت حساب کنم؟

کیاناز تندتند سرشو تکون داد و گفت:



-روی من همه جوره می تونی حساب باز کنی! اگه مطمئنی می تونی بخریش این کارو بکن. من پشتتم.

-ببین رها یه هفته دیگه اول مهره...و ما چرم ها رو به تو تحویل می دیم. تا تو بدی به خیاط های مزون تون. کت های پاییزی رو...بدوزن...

آبتین آخرای جمله اش رو خورد. به رها نگاه کرد. سرشو پایین گرفت و بود و داشت با انگشتاش بازی می کرد. آبتین خودکارشو روی میز زد و گفت:

-رها منو نگاه کن.

رها نفسشو داد بیرون. این دیگه چه خواهش مسخره ای بود؟! رها از اول وقتی که آبتین اومده بود توی اتاقش سعی کرده بود توی چشماش مستقیم نگاه نکنه. نمی تونست ضربان قلبش و کنترل کنه.

آبتین باز گفت:

-رها نگاه کن.

چرا رهاش این طوری شده بود؟ کسی که اینجا باید ناراحت می بود آبتین بود. که چرا رها این قدر به آرمان اهمیت می ده. البته...تقصیر رها نبود. هیچم تقصیرش نبود. تقصیر خود آرمان بود. آرمان مثل پروانه دورش می گشت و روز به روز کمر آبتین و خم تر می کرد.

رها نگاهش کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com