#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_305
-برای چی اینو رو ریجکت می کردی احمق؟! هان؟
-یا ابوالفضل...لعیا خانوم به من یه سنگر بده این الان با سلاح گرم میاد...
گلسا کوله اش و برداشت و بدون هیچ حرفی رفت بیرون. نمی خواست یه بلایی سر کسری بیاره. شماره ی رهی رو گرفت. خدا می دونست چه فکرهاییکرده بود. حالا خدا کنه ریجکت نکنه...
-بلـه؟
-سلام رهی. من با جون و دل معذرت خواهی می کنم. گوشی ام دست خودم نبود. دست کسریِ گور به گوری بود. بعدش منم حالم خیلی خوب نبود همش ریجکت می کرده نخود مغز. ببخشید.
نفسش بند اومد. رهی گفت:
-کسری؟
-هوم.
-حالت خوب نبود؟ رفته بودی پیش اون؟
-نه نه...پیش اون نبودم. درحقیقت پیش...پیش یکی دیگه از دوستام بودم...بعد کسری هم اونجا بود. همین.
نمی دونست چرا احساس می کرد باید به رهی جواب پس بده. باید اینا رو بگه. بعد از مکث کوتاهی، رهی گفت:
-فقط می خواستم بگم...شب که تنهایی...یه موقع نمی ترسی؟
گلسا بی اختیار لبخند زد. آخه چه قدر رهی خوب بود؟ زیرلب گفت:
-نه نمی ترسم.
اگه هم می ترسید رهی می خواست چی کار کنه؟ شب بیاد پیشش؟ خنده اش گرفت. رهی گفت:
-خیله خب. مراقب خودت باش گلسا. اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن ... حتما ...
-باشه. تو هم مراقب خودت باش. خدافظ.
-خدافظ.
خیلی وقت بود که کسی بهش نگفته بود مراقب خودش باشه. گوشی رو قطع کرد. رهی ِ مهربون...! رفت خونه. جلوی در ایستاد. لبخند تلخی زد.
احساس بدی بود. این که دیگه نمی تونست بره توی اون خونه ی قصرمانند.
احساس بدی بود. این که دیگه رهی ای نبود که اذیتش کنه و غذاهاشو مسخره کنه و بعد با کمال میل بخوردشون و از دستپختش تعریف کنه.
احساس بدی بود. این که دیگه لیلی نبود. زیر خاک بود. صدای خنده هاش و «دختر دختر» گفتن هاش و «عزیز عزیز» کردن هاش نبود.
romangram.com | @romangram_com