#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_302
-راستی مگه قرار نبود اینو به بابات برگردونی؟
-حالا که یادش نیست بی خیال بعدا پولشو بهش می دم. با این ماشینه خاطره دارم بابا!
گلسا خندید و روزنامه رو لوله کرد. رهی به روزنامه نگاه کرد و گفت:
-می خوای بری دنبال خونه...؟
-نه می رم دنبال لونه! آره دیگه. تو هم باید به فکر باشی ها. درست نیست سر آبتین چتر بشی. می دونی که؟
-بله خانوم بزرگ.
مکثی کرد و گفت:
-گلسا بیا بشین.
گلسا دست به سینه نگاهش کرد. به به! چه عجب بالاخره تعارف زد! از وقتی رسیده بود گلسا همش منتظر همین یه جمله بود! گلسا گفت:
-خب کجا منو می بری؟
-ببرمت یه املاکی ای...جایی دیگه...
-والا من که به این املاکی ها اعتماد ندارم. تا می بینن من تنهام چشماشون شب پرستاره می شه! همین جور نورافکن می زنه...
رهی اخم کرد و گفت:
-منم واسه ی همین می گم خودم باهات میام! بشین!
گلسا درحالی که درو باز می کرد نیم لبخندی زد. از این خوشش اومد!
×××
گلسا در گالری رو باز کرد و با سرخوشی رفت تو. ترانه مجله ی توی دستشو کنار گذاشت. یه جورایی روی میز کوبوندش. موهاشو زیر شال درست کرد و گلوشو صاف کرد:
-گلسا...؟
گلسا دو قدم مونده به میزش ایستاد. برگشت و گفت:
-بله ترانه؟
ترانه بلند شد و سمت گلسا رفت. گلسا به پاشنه های کفش شصت کیلویی اش نگاه کرد. چه جوری هرروز با اینا راه می رفت؟ پاش افلیج نمی شد؟
romangram.com | @romangram_com