#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_299

-فقط...

به گلسا نگاه کرد و ادامه داد:

-می شه گلسا تا وقتی که سروسامون بگیره...توی خونه اش بمونه؟

گلسا تندی سرشو بالا گرفت و نگاه محبت آمیزی به رهی کرد. اصلا یادش نبود. در عوض سریع نگاه خشمناکش و سمت رادمنش پرت کرد. رادمنش گفت:

-بله مشکلی نیست. البته می دونین که باید هرچه سریع تر...

گلسا گفت:

-بله بله مطلع هستیم. آگاه هستیم. دانا هستیم. دستتون هم درد نکنه. شما رو به خیر و ما رو به سلامت.

رادمنش ابروهاشو بالا انداخت و با یه خداحافظی سرسری رفت. رهی درو پشت سرش بست و جلوی گلسا ایستاد. چندقیقه نگاهش کرد و بعد آروم پرسید:

-چت شده؟

-تو بگو چم نشده.

با انگشتاش شمرد:

-لیلی مرده،تمام این مدت جلوش ضایع و شرمنده شدم،جلوی این مردک ضایع شدم،خونه ندارم،پدرام حالش بده...رهی چم نشده؟!

رهی جلوش خم شد. گلسا نفسی کشید. بوی عطر رهی خوب بود. ته دلش می خواست رهی نره. بمونه. انگار بودنش یه امیدی به گلسا می داد. رهی گفت:

-لیلی مرده که مرده دیگه برنمی گرده. ضایع شدنت هم که چیز خاصی نیست. منم ضایع شدم رادمنش هم که ذاتا ضایع ست و اصلا جزو گروه آدمیان مفید حساب نمی شه که بخوای بهش فکر کنی...

گلسا از حرف رهی خنده اش گرفت...

-خونه نداری که نداری...آدم باید یاد بگیره مثل حلزون زندگی کنه...بعدشم منم خونه ندارم! پدرام هم که تا ابد مریض نمی مونه! منم بهت قول می دم که یه مددکار براش پیدا می شه. در ضمن...پدرام مشکل منم هست. فقط مشکل تو نیست. می بینی؟

گلسا لبخندی بهش زد. گفت:

-پس یعنی ناراحت نباشم؟

-یه یه یه یه...

گلسا با حرص زد به بازوی رهی و گفت:

-ای زهر هلاهل! که توی بدترین موقعیت ها هم عوض نمی شی...!

گلسا روی مبل جلوی میز رها نشسته بود. رها به مانتوی مشکی اش نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com