#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_291
-به خدا حالش خوب بود ... صبح بهم خندید ... حتی حالش بهتر از همیشه بود ... رهی الان داشت خرخر می کرد ...
دست هاش رو توی سرش زد و زمزمه کرد:
-من احمق فکر کردم داره خروپف می کنه ... رهی داشت می مرد! رهی ... رهی ...
رهی دست هاش رو گرفت. دست هاش سرد بودن. گلسا رو توی بغلش گرفت ... گلسا هنوز هم داشت حرف می زد ... حرف که نه ... اصوات نامفهوم بودن!
-رهی داره می میره ... رهی!
-جان رهی ... چیزی نیست گلسا...ببین الان...گریه نکن! خب؟ گلسا گریه نکن!
طاقت دیدن گریه ی گلسا رو نداشت. فقط عادت داشت گلسا رو با لبخند ببینه...با صدای مردی که گلسا رو کنار زده بود هم گلسا و هم رهی خشک شون زد:
-ساعت مرگ؟
رهی از دور به گلسا نگاه می کرد. کنار تل خاکِ تازه،نشسته بود و زانوهاشو ضربدری بغلش گرفته بود. عادت نداشت گلسا رو توی لباس مشکی ببینه.
شلوار مشکی،مانتوی مشکی،شال چروک مشکی،آل استارهای مشکی...عادت نداشت گلسا رو کم حرف ببینه. اصلا به این شرایط عادت نداشت. به این اوضاع لعنتی. انگار همش خواب بود. یه سری تصاویر محو و صداهایی که از دور به گوش می رسید.
انتظار مرگ لیلی رو داشتن. هردوشون. ولی نه این قدر ناگهانی ...
نه اینکه یه روز لیلی از خواب بیدار بشه، باهاشون بخنده و شوخی کنه، قرص هاش رو مطابق معمول با غرغر بخوره، برنامه ی موردعلاقه و سریال های تلویزیونی اش رو ببینه، روی تخت دراز بکشه و بعد بمیره ... بمیره ...
صدای ماشین اومد. ماشین آبتین و آرمان بود. نگه داشتن. رها از ماشین آبتین بیرون اومد و سمت رهی رفت...
آهی کشید و گفت:
-آخی...عمه لیلی...تازه فهمیدم! فرخنده بهم خبر داد! طفلکی...
رهی عاجزانه نگاهش کرد و گفت:
-اون از کجا فهمیده؟
-من چه بدونم.
با تردید پرسید:
-اون دختره کیه؟
-گلسا.
-چــی؟! به خاطر ما اومده یا اونم لیلی رو می شناخت؟!
romangram.com | @romangram_com