#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_281
آرمان سرسری گفت:
-هیچی بابا! این پگاه اول نامزد من بود. بعد از هم جدا شدیم و ... آبتین گرفتش. البته اصلا هم برای من مهم نیست. هدف حرفم این بود که خوشحالم که می بینم یه دختر خوب توی زندگی برادر من هست!
رها سردرگم از حرف آرمان ساکت شده بود. فقط بی حرف به رو به روش نگاه می کرد. تصمیم گرفت دیگه حرف نزنه. با این که داشت از فضولی می مرد. ولی قضیه های خصوصی ربطی به رها نداشت. این جزو چیزایی بود که مامانش بهش یاد داده بود.
×××
رها آروم انگشتشو توی آب فواره ی وسط پارک زد...گلسا دوربینشو جلوش گرفت و گفت:-رها پایین و نگاه کن.
رها نگاهشو پایین انداخت. صدای تیک آرومی اومد و گلسا گفت:
-اینـــه! به این می گن عکس!
رها لبخندی بهش زد. بی مقدمه گفت:
-گلسا به نظر تو آرمان چه جور آدمیه؟
گلسا با تعجب گفت:
-به نظر من؟!
رها سرشو تکون داد. گلسا مکثی کرد و چشماشو توی کاسه گردوند...با شک گفت:
-خب من که زیاد نمی شناسمش...
-نه. منظورم همین بود که ظاهرا چه فکری درباره اش می کنی.
گلسا فکری کرد و درحالی که به جای نامعلومی زل زده بود، گفت:
-یه مردیه که معلومه از خارج برگشته...پرستژش بالاست...یه جورایی مرموزه و نگاهاش معناداره.
تصمیم گرفت نگه که نگاهاش به «تو» معناداره. ادامه داد:
-با اینکه از آبتین بزرگتره ولی فکر نکنم ازش باتجربه تر باشه. اصلا...کلا به نظر من آبتین بهتره. آرمان مرموزه. از آدم های مرموز خوشم نمیاد. از تازه رهی هم همش بهم می گه دورش نپلک!
رها با چشمای گرد گفت:
-رهی؟! به تـو؟!
-اهوم. خودش می دونه دیگه. برادر توئه.
رها باز دستشو توی آب فواره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com