#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_279

-نه نه. فقط جهت کنجکاوی بود.

-کارت کی تموم می شه؟

-خب راستش...همین الانم تموم شده می تونم برم خونه. فقط حوصله ندارم که برم.

-پاشو. من می رسونمت.

رها خودشو عقب کشید و گفت:

-نـه. نمیام.

-هوم...می دونستم. می دونستم از همنشینی با آدم مزخرفی مثل من خوشت نمیاد. باشه من رفتم پس.

رها باز خندید و گفت:

-نه آرمان این چه حرفیه...

-خب پس بیـا! ما همکاریم دیگه تعارف که نباید با من داشته باشی.

آرمان فقط نگاهش کرد. با خودش فکر کرد چه قدر اسم رو قشنگ ادا می کنه. خب...آبتین حق داشت عاشقش بشه! واقعا دختر دوست داشتنی ای بود! رها کیفشو برداشت.

توی ماشین آرمان نشست. آرمان درحالی که کمربندشو می بست، گفت:

-واقعا خوشحالم که می بینم آبتین همکاری مثل تو داره!

رها ابروهاشو انداخت بالا و با تردید گفت:

-چطور؟

-این طور که...خب اولین و آخرین دختری که توی زندگیش بود دختر چندان جالبی نبود. یه پگاه ... یه منجلاب ...

پوفی کرد و بقیه حرفش رو ادامه نداد.

رها پوزخندی زد. زیرلب گفت:

-ببینم تو دیگه چه پدرکشتگی ای با پگاه داری؟

ظاهرا این دختر بلندقامت چشم آبی خوش پرستیژ، داشت نقش پررنگی توی زندگی اش می گرفت!

آرمان زد زیر خنده و گفت:

-نگو نمی دونی رها!

romangram.com | @romangram_com