#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_270
لیلی...گلسا دوست نداشت لیلی بمیره. کی از مرگ خوشش میامد؟ از سیاهی لباس ها و بوی تند حلوای ختم و خم و راست شدن برای تعارف چای و خرما ... و صدای سوزدار نوحه خون و ...
پوفی کرد و سعی کرد به چیزهای منفی فکر نکنه. مشغول روزنامه پیچ کردن تابلوش شد ...
رهی روی مبل نشسته بود و داشت بند کفش هاش رو محکم می کرد. گفت:
-گلسا می خوای امروز برسونمت؟
گلسا سرشو کج کرد و گفت:
-اگه بتونی که بدم نمیاد. عیبی نداره؟
-چه عیبی...تو که اهل تعارف نبودی. من می رم ماشینو روشن کنم. بیا.
و از خونه رفت بیرون. گلسا قرص های لیلی رو هم براش گذاشت تا وقتی بیدار شد بخوره. دوربین و کوله و تابلو رو برداشت. توی آینه شالشو صاف و صوف کرد. امروز یه ذره مقدار آرایشش و بیشتر کرده بود. بازم ملایم بود. ولی...از دیشب تصمیم گرفته بود این کارو بکنه.
شاید چون رهی ازش تعریف کرده بود. از خونه رفت بیرون. رهی داشت ماشینشو می برد بیرون. دنده عقب گرفت و ماشینو بیرون برد. گلسا داشت توی حیاط می رفت که یهو روی رد تایرهای ماشین رهی یه چیزی دید...یه چیز سبز خیلی خیلی کوچولو...
سریع دوید و روی زمین زانو زد. به شالش چنگ زد و زیرلب گفت:
-وای...
شونه هاش افتادن. رهی از ماشینش پیاده شد و طرف گلسا اومد.
-چیزی شد گلسا؟
و جلوش خم شد. گلسا با انگشت به حشره ی سبزرنگ مرده اش که روی زمین افتاده بود اشاره کرد...زیرلب با بهت گفت:
-مرد.
رهی یه نگاه به حشره کرد یه نگاه به گلسا. واقعا گلسا به خاطر این حیوون این قدر هاج و واج بود؟! گلسا به رهی نگاه کرد. چندبار پلک زد و آروم گفت:
-تو کشتی اش...! جک رو تو کشتی.
طوری حرف می زد که انگار داره راجع به شخصیت های فیلم تایتانیک صحبت می کنه ... رهی محتاطانه گفت:
-نچ...گلسا دیوونه نشو دیگه. یه حشره ست دیگه چیزی نیست که...
گلسا بلند شد و اخم کرد. گفت:
-حشره ست که حشره ست! اونم بالاخره داشت نفس می کشید جونور بود! تو همین الانشم قاتلی! مگه فقط به کشتن آدماست؟ اون حشره ی من بود! جکِ من بود! تو از روش رد شدی! پرس اش کردی!
romangram.com | @romangram_com