#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_259

همون موقع بلند شد و به رهی گفت:

-من برم ببینم رها کجا...

یهو نفهمید آرمان از کجا اومد که محکم خورد بهش...از قصد نخورد. ولی پای گلسا توی اون کفشهای هفتاد سانتی یهو پیچ خورد...بلند گفت:

-آیــی!

دستاشو توی هوا تکون داد و دوباره محکم پرت شد روی مبل. پوفی کرد...خوب شد روی مبل افتاد و نه جای دیگه!

آرمان سریع گفت:

-ببخشید من واقعا متاسفم گلسا خانوم...! می خواستم ببینم رها کجاست...

و مثل برق و باد رفت. رهی که با اخم دور شدن اش رو نگاه می کرد گفت:

-این به رها چی کار داره؟

گلسا خم شد و درحالی که قوزک پاشو مالش می داد گفت:

-خب با رها کار داری چرا پای منو شـَتَک می کنی؟! خدایا خواستی به کورها چشم بدی اینو توی اولویت بذار...

رهی که توی اون شرایط از عصبانیت گلسا خنده اش گرفته بود گفت:

-خب حالا خیلی بد بود؟

-بد چیه؟! به چه زبونی حرف می زنی؟! پام از بن و ریشه فکر کنم نابود شد! آی آی...

-می خوای بریم خونه؟

گلسا سرشو بالا گرفت و هاج و واج نگاهش کرد. متعجب از مهربونی ناگهانی رهی، گفت:

-هان؟! به خاطر من بریم خونه؟؟ نه بابا...اون قدرام که بد نیستم.

و به مبل تکیه زد.

اون طرف سالن رها دست به سینه نشسته بود و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود.

-ببینم تو آبتین و دوست داری؟

شونه های رها تکونی خوردن و برگشت تا به کنارش نگاه کنه. پگاه. با چشمای آبیِ گردش به رها زل زده بود. خودش رو عقب کشید ... اینجا چی کار می کرد؟! اصلا کی اومد؟؟؟

رها تازه متوجه سوالش شد. اخمی کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com