#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_254
-باباتو خیلی دوست داشتی؟
-دوست دارم.
روشو برگردوند و به رهی نگاه کرد. رهی با خودش فکر کرد که گلسا خوشگله. تا حالا به این فکر نکرده بود. گلسا به در نگاه کرد و گفت:
-اُ...خواهر مکرمه ات اومد.
رها بود. وارد خونه شد. شاید کسی نفهمید ولی گلسا خوب متوجه شد که آبتین خواست سمت رها بره...ولی یهو آرمان جلوش ایستاد و نگاه جدی ای بهش کرد و زدش کنار و خودش با یه لبخند سمت رها رفت...گلسا به رها نگاه کرد. معنی این حرکت آرمان چی بود؟
آرمان دستش رو دراز کرد و با خوش خلقی گفت:
-به به...خوش اومدی رها. زودتر از اینها منتظرت بودیم...نه آبتین؟
آبتین نفسی کشید و گفت:
-بله. خوش اومدی رها.
رهی بلند شد. کتش رو صاف کرد و سمت رها رفت. لبخند مودبانه ای به برادرها زد و آرنج رها رو گرفت.
-بفرما رها جان. مزاحم میزبان ها نشو.
گلسا رها رو بغل کرد... محکم و دوستانه.
رهی جوری بهشون نگاه می کرد که انگار داره عجایب قرن و می بینه...همچین همو بغل کرده بودن که انگار دوستای چندین و چند ساله ان...! رها اون طرف گلسا نشست و به یه نقطه با چشمای گرد و اخم خیره شد...
-چیه به چی اون طوری نگاه می کنی؟
-اون دختره ی مشنگی که چشماش آبیه...می بینیش؟ اون اینجا چه غلطی می کنه؟!
گلسا به دختری که رها بهش اشاره می زد، نگاهی انداخت. مثل خودشون یه کنج نشسته بود و یه لیوان توی دستش بود. به قول گلسا «آب گوگولی» و آروم تکونش می داد. فکش کج شده بود و به نقطه ی نامعلومی زل زده بود.
گلسا به رهی نگاه کرد. متوجه شد که رهی هم به دختر چشم آبی خیره شده. اخم کرد. شاید دختر خوشگلی بود ولی چشم های رهی با دیدن همچین دخترهایی چهارتا نمی شد. با آرنج محکم به پهلوی رهی کوبید.
محکم گفت:
-اون کیه؟
-اِ ... کی؟
-اون!
romangram.com | @romangram_com