#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_249
-خب...چرا بهم نرسیدین؟
-افرند مرد. توی یکی از سفرهاش دیگه ازش بهمون خبری نرسید و...خب بعد چند ماه انتظار همه می گفتن مرده. غرق شده بود. فقط من امیدوار بودم. ولی راست می گفتن. حق با اونا بود.
سرشو تکون داد و گفت:
-خب بسه دیگه...درشون بیار! زود باش گلسا! ببین کدوم بهتره...
گلسا سرش رو تکون داد. این گرفتگی بینی و گلو رو از سر بغض خیلی خوب می شناخت. می دونست لیلی چه حسی داره.
لبخندی زد و یه پیرهن کشید بیرون...لیلی گفت:
-مدل هاش هم قدیمی نیست. می بینی؟ چون خارجی ان و جدیدا دوباره این طرح لباسا مد شده...نه؟
گلسا مجددا سرشو تکون داد. یه لباسی چشمشو گرفته بود. یکی که مطمئن بود توی تنش هم بد نمی شه. معمولا وقتی همون اول یه چیزی نظر گلسا رو جلب می کرد دیگه بعدیا براش دیدنی نبود.
گلسا لباسو از بین بقیه لباس ها درآورد و گفت:
-این...این خیلی خوشگله.
رنگ لباس بین زرشکی و قرمز تیره بود. روی یقه و قسمت آستین هاش گیپور بود و آستین سه ربع بود. بلندی اش هم احتمالا تا ساق بود. لیلی با رضایت نگاهش کرد و گفت:
-موافقم. اصلا اینو یادم نیست از کجا آورد. می پوشیش؟
گلسا محتاطانه پرسید:
-می شه؟
-معلومه که می شه دختر...چرا نشه عزیز... زود باش ... زود باش که می خوام ببینم اگه یه روزی اینا رو می تونستم بپوشم چی می شدم ... البته می دونی دختر، هیکل من از تو خیلی توپر تر بود ...
گلسا رفت توی اتاق لیلی و لباسو پوشید. یه چرخ جلوی آینه اش زد. دستی به موهای سیاهش که تا پایین شونه هاش می رسیدن کشید...شاید می تونست یه کاری هم با اونا بکنه...
نفسش رو بیرون داد و دست هاش رو با هیجان مشت کرد ... بالاخره همه چی که سیاست نبود. شاید اگه به خودش می رسید حتی زیبا هم می شد.
تا چنددقیقه قبل قصد داشت یه جوری قولی که به رها و رهی داده بود رو بپیچونه ... اهل این داستان ها نبود ...
ولی الان ... ؟
زمزمه کرد:
-عاشقتم لیلی خانوم جان.
و برای بار هزارم آرزو کرد که توی دوران پیری، شبیه به لیلی باشه.
romangram.com | @romangram_com