#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_247

-چشمم روشن.

-چشمت چراغونی. هیچم از اون فکرایی نیست که تو می کنی. همین؟

-آره...پس...مطمئن؟

-مطمئن. فعلا خدافظ.

-خدافظ گلسا.

×××

گلسا با کلافگی به ساعت نگاه کرد و پوفی کرد. حرفای رها تمومی نداشت.

-ببین گلسا من نمی دونم چه لباسی باید بپوشم...پوشیده باشه؟ ببین نمی خوام بقیه فکر کنن خیلی ولنگ و بازم، همین طورم نمی خوام فکر کنن خیلی مقید و ... ولی بعدش ممکنه ... آخه نمی دونم!

گلسا لب زد:

-یا امام دهم ...

و توی تلفن گفت:

-خب خودم فردا میام کمکت می کنم که یه چیز خوب انتخاب کنی. باشه؟ فردا چهارشنبه ست و تا جمعه دیگه همه چیزت حل شده و می تونی یک بانوی ترگل ورگل بشی.

-باشه...ببین گلسا قول دادی ها.

-آره دیگه تو و برادرت از بس از من قول گرفتین شبیه قول نامه شدم.

رها خندید و گفت:

-تو چی می خوای بپوشی؟

گلسا آهی کشید و گفت:

-نمی دونم والا...

درواقع مشکل ندونستن نبود. چیزی نداشت که بپوشه. طی چند سال اخیر، اون قدر دردسر از زمین و آسمون براش می بارید که لباس انتخاب کردن، همون مشکلی که روزی دنیا رو به خاطرش زیر و رو می کرد، تقریبا شده بود بی اهمیت ترین موضوع زندگیش. با رها خداحافظی کرد و گوشی و قطع کرد. بلند گفت:

-آخه من چیزی ندارم که بپوشم!

و با عصبانیت موهاشو باز کرد و با کش دوباره بالای سرش سفت بست. دوباره از روی کلافگی ساعت رو چک کرد. هنوز رهی نیومده بود خونه. یهو صدای لیلی از پشت سرش اومد:

-می خوای بری مهمونی؟

romangram.com | @romangram_com