#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_245
-حالا فکر کردم چه شرطی می خوای بذاری. نمی گفتی هم می دادم.
-جدی؟ می دادی؟ تا الان که داشتی چونه می زدی؟
رهی کلید رو دست گلسا داد و گفت:
-من اذیتت می کردم بابا...تو جدی نگیر. بازم اگه خواستی شرط بذاری سعی کن یه شرط سخت تر بذاری.
گلسا کلید رو قاپید و با نیشخند گفت:
-اصلا قابل جدی گرفتن نیستی. منم باهات شوخی کردم.
رهی با جدیت ساختگی گفت:
-پس بده کلید رو ببینم!
گلسا بلند و با خنده گفت:
-نـــه نمی دم!
و سریع از اتاق رهی رفت بیرون. رهی درو پشتش بست و خنده ی کوتاهی کرد و سرشو تکون داد. چه قدر جدیدا می خندید. مدت ها بود که این طور خنده اش نگرفته بود. از دست این گلسا...
ترانه زیرچشمی به گلسا نگاه کرد و گفت:
-هی گلسا؟
حالش از این جور صدا زدن های ترانه بهم می خورد. این طوری که تماما با لحنش گلسا رو تحقیر و تصغیر می کرد. زیرلب گفت:
-بله؟
-برای منم یه لیوان چایی بریز.
گلسا چیزی نگفت و لیوان اش رو گرفت. این روزا ترانه یه جوری شده بود. البته کلا همیشه یه جوری بود. ولی این روزا...عین نوکرش با گلسا رفتار می کرد. جوری که گلسا یاد اولین روزایی که پای ترانه به زندگیش باز شده بود می افتاد...
ولی می گفت بی خیال. خیلی وقت بود که به این نتیجه رسیده بود سطح فکری ترانه خیلی بالا نیست! براش چایی ریخت و جلوش گذاشت. نشست سرجاش. موبایلش زنگ می خورد. رها بود.
-الو؟
-الو واترپلو...باقالی پالو...
با حرص زمزمه کرد:
-زهرمار پلو!
romangram.com | @romangram_com