#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_243

-گلسا این آرمانه...برادر آبتین. تازه از آمریکا برگشته. آرمان...اینم گلساست. دوستِ...من و رها و آبتین.

گلسا ابروهاشو بالا انداخت و لبخندی زد. همون...پس به این خاطر قیافش آشنا می زد. گفت:

-خوشبختم آقا آرمان.

آرمان گفت:

-منم همین طور. پس اون دوستی که رها خانوم اون قدر ازش تعریف می کنه شمایی...

لبخند گلسا پررنگ تر شد و گفت:

-رها...خب خیلی لطف داره.

چه جنتلمنی بود. مشخص بود که از خارج برگشته. نگاهش روی کفش های مردونه ی واکس خورده ی آرمان خیره موند. اصل بودن؟ سرش رو سمت کتونی های قرمز خودش که روی بندهاشون کمی کثیف شده بود برگردوند.

آرمان گفت:

-پس خوشحال می شم رها خانوم توی مهمونی مون تنها نمونن.

رهی و گلسا بهم نگاه کردن. آرمان توضیح داد:

-من بااجازه ی آبتین قرار شده که یه مهمونی بگیرم و با دوستای آبتین آشنا بشم...درواقع مهمونی بیشتر مال آبتینه من فقط ایده شو دادم. چه خوب شد که گلسا خانوم هم اینجا بودن...پس هردوتون رو دعوت می کنم. روز جمعه منتظرتونیم...

گلسا سرشو تکون داد و تشکری کرد. رهی هم ازش تشکر کرد و آرمان بعد از لبخند زدن به گلسا رفت. گلسا درحالی که هنوز به در نگاه می کرد گفت:

-این واقعا معلومه که خارج رفته و اونجا بوده.

رهی پوفی کشید و روی صندلی نشست.

-حالا تو خیلی تند نرو.

-بله؟! منظورت چیه؟

به رهی نگاه کرد. رهی با جدیت گفت:

-خب اون الان رفته اونجا افکارش اپن شده. الان تو هم سر این لبخند زدن هاش نیشت شل نشه، گلسا.

گلسا سرش رو کج کرد و درحالی که از روی عادت، با بند دوربین دور گردنش بازی می کرد گفت:

-باشه حالا...چه قدر عصبانی.

-عصبانی نیستم.

romangram.com | @romangram_com