#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_239
-باش...
اگه زبونش و روی بادکردگی لثه اش می ذاشت می تونست دوکلوم حرف بزنه... حالا چه خبر شده بود که رهی ازش می خواست حرف بزنه؟! یعنی این قدر حرف های گلسا براش جذاب شده بود؟
-رادمنشِ جدی منش کی میاد؟
رهی با خنده گفت:
-جدی منش؟
-آره دیگه. لامصب انگار یه عصا قورت داده با یه لیوان آبم روش.
-دفترش فکر کنم توی نوفل لوشاتو بود...طول می کشه تا بیاد...
گلسا حیرت زده ابروهاش رو بالا داد و گفت:
-نوفل لوشاتو؟! نـو...فل...لوشاتو؟! مگه نوفل لوشاتو توی پاریس نیست؟! یعنی از اونجا می خواد بکوبه بیاد این سر دنیا؟
رهی عاقل اندرسفیه با یه لبخند به گلسا نگاه کرد و گفت:
-خیابون نوفل لوشاتو،گلسا. نوفل لوشاتو توی همین تهران.
-اِ واقعا؟! جایی به اسم نوفل لوشاتو هست؟ نشنیده بودم...
مکثی کرد و گفت:
-الان چه قدر خودتو کنترل کردی تا به من نخندی رهی؟
رهی خنده ی کوتاهی کرد و زیرلب گفت:
-خیلی خیلی...
-خدا قوت!
و لبخندی زد که منجر به کلی آخ و اوخ شد. رفت جلوی آینه قدی کنار در و لباسشو مرتب کرد و چتری هاشو با دست مرتب کرد. رهی نگاهی بهش کرد. گفت:
-چتری هاتو بده بالا.
-هان؟
-مثل همون دفعه اولی که اومده بود.
گلسا همون جوری نگاهش کرد. رهی ساده گفت:
romangram.com | @romangram_com