#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_229

-آرمان مشکل روانی داره.

هنوزم انعکاس صدای دکتر توی سر آبتین می پیچید. مشکل آرمان حادتر از اونی شده بود که کسی بتونه حلش کنه. جوری که مجبور شدن بفرستنش خارج از کشور. برای درمان. همه چیز فقط به خاطر پگاه نبود. می گفت غرورش له شده. به همه شک داشت. به هیچ کس اعتماد نمی کرد. حتی نمی ذاشت فرزانه نزدیکش بشه ...

برای پگاه هیچی مهم نبود. حالا که آبتین و داشت دیگه به آرمان فکر هم نمی کرد. ولی آبتین... یه طرف این قضیه برادرش بود. هم خون اش بود. به این راحتی نمی شد ازش گذشت.

همه رو تقصیر خودش می دونست. دو روز قبل از اینکه پدر پگاه بیاد سهیل و فرزانه هم رفتن. رفتن پیش آرمان.

توی فرودگاه سهیل خیلی سرد به آبتین نگاه کرد و گفت:

-فقط همینو بهت می گم آبتین. با اون دختره خوشبخت نمی شی پسرم. به خاطرش خونواده تو از دست دادی. برادرت دیگه به چشم برادر نگاهت نمی کنه. سعی کن روابط ات رو با ما کمتر کنی. همین.

مثل همیشه آبتین فقط بغض کرد. گریه نکرد. وقتی فرزانه بغلش کرد خیلی خودشو کنترل کرد. مادرش گفت:

-شاید بابات یه جور دیگه نگاهت کنه...ولی آبتین بازم پسرمی. هروقت بتونم باهات تماس می گیرم. باشه عزیزم؟

-باشه مامان...برو دیگه. برو از این بدترش نکن.

فرداش پدر پگاه برگشت ایران. پگاه و شیرین و آبتین رفته بودن فرودگاه. وقتی پدرش اومد با آبتین گرم احوالپرسی کرد و گفت:

-به به...داماد گلم! پس آرمان توئی؟ بزرگ شدی پسر...

قلب آبتین فشرده شد. نگاهی به پگاه کرد. پگاه زیرلب گفت:

-بابا از هیچی خبر نداره.

آبتین ترجیح داد شیرین و پگاه خودشون همه چیزو به پدر پگاه بگن. رفت خونه. خونه ای که دیگه فقط و فقط خودش و سایه ی خودش ساکن اش بودن. دیگه نه فرزانه ای بود...نه سهیلی...نه آرمانی. فقط نگران عکس العمل پدر پگاه بود. و نگرانی اش هم بی مورد نبود.

وقتی با پدرش ملاقات کرد چیزایی شنید که باعث شد کاملا پگاه رو فراموش کنه. دیگه چاره ی دیگه ای نداشت.

-آبتین من همه چیو فهمیدم. و...می دونم که پگاه دوستت داره. تو هم دوستش داری. ولی باهم خوشبخت نمی شین آبتین. زندگی ای که با عذاب وجدان همراه باشه زندگی نمی شه پسر. خودتم اینو می دونی. شاید بعد از اینکه زندگی تون یک نواخت شد تو یا پگاه مرتبا اینو توی بحث های کوچیک تون پیش بکشید. بحث آرمان رو. عذاب اش همیشه براتون می مونه. من نمی تونم بذارم تک دخترم دست کسی مثل تو باشه آبتین...نمی تونم...

آبتین خطشو عوض کرد. خونه اش رو عوض کرد. می خواست یه آدم دیگه بشه. بدون پگاه. بدون خونواده اش. فقط دوست صمیمی اش مونده بود. رهی. که بازم از اینکه با اون راجع به همه چی حرف بزنه احساس راحتی نمی کرد. از خواهر رهی خیلی خوشش نمیامد. یه جورایی یاد پگاه می اندختش. البته همه ی دخترا پگاه رو یادش می انداختن. براش مهم نبود. پگاه رو باید فراموش می کرد.

تا اینکه یه روز بعد از اون همه اتفاق تلفن خونه اش زنگ زد. از خارج بود. لابد مادرش بود.

-الو؟

-سلام داداش.

آبتین چندبار پلک زد و لباش و آروم با زبونش خیس کرد. گفت:

-آرمان؟

romangram.com | @romangram_com