#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_214


-خب حالا من یه چیزی گفتم...

همون موقع رهی از اتاقش بیرون اومد. اتاق رهی ته راهرو بود و اتاق رها سر راهرو. رها تندتند برای برادرش دست تکون داد و آهسته لب زد:

-رهی بیا بیا!

رهی نگاهی به رها و گلسا کرد و با اخم سرشو سوالی تکون داد. گلسا لبخندی زد و به نشونه ی سلام سرشو تکون داد. رهی سمتشون اومد و گفت:

-سلام گلسای همیشه مزاحم...

رها لب ورچید و گفت:

-رهی! خاک بر سرم این چه طرز حرف زدنه؟

این حرکتش برای گلسا آشنا بود...اخم کرد ولی یادش نیومد...بی خیال. رهی لبخندی به گلسا زد و گفت:

-خودش می فهمه. اخمش هم الان مصنوعیه.

گلسا اخمشو باز کرد و خندید و گفت:

-آره آره...این مسخره همیشه از این اذیت ها می کنه.

رهی نگاه دوستانه ای به گلسا انداخت و به رها گفت:

-کارم داشتی؟

گلسا خودش رو بین خواهر و برادر انداخت:

-نه نه. اصلا باهات کاری نداشت.

رها بی توجه به گلسا گفت:

-چرا...ببین گلسا می خواد بره محک. توی دارآباده فکر کنم...می تونی برسونیش؟

گلسا پوفی کرد. رهی گفت:

-آره واسه چی نتونم.

گلسا تعجب کرد. به همین آسونی؟ درحالی که دست هاش رو پشتش حلقه کرد بود و با تعجب به رهی نگاه می کرد، رهی توضیح داد:

-آخه خودمم می خوام یه سر ببینمشون.


romangram.com | @romangram_com