#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_210
مصطفی بی توجه ادامه داد:
-می گه من دیگه نمی خوام فضای سبز خونه رو آب بدم! ما هم بااجازه ی لیلی خانوم رفتیم از این قطره چکون ها خریدیم...آبیاری قطره ای باید بکنیم!
و با تمسخر به علی نگاه کرد. علی گفت:
-حداقل از آبیاری به روش علی ای بهتره!
گلسا خندید و حیاط رو نگاه کرد. علی بیراه هم نمی گفت...فضای سبز خونه ی لیلی خیلی زیاد بود. کل دورِ فواره چمن و گل و درخت بود...گلسا یهو یاد یه چیزی افتاد...زیرلب گفت:
-وای یادم نبود!
سریع دوید سمت خونه اش و چنددقیقه بعد با یه شیشه مربا برگشت. زیرلب می گفت:
-جک...جک جان...کجایی عزیزدلم...؟ جک!
و شاخه های درخت ها رو این طرف اون طرف می کرد. علی و مصطفی با تعجب بهم نگاه کردن. علی زد روی پیشونی اش. به عقل نداشته ی گلسا شک برده بود! گلسا پیروزمندانه گفت:
-ایناهاش!
و شیشه ی مربا رو زیر نور بالا گرفت. یه حشره ی کوچیک توش بود. علی سمتش رفت و درحالی که بهش خیره شده بود گفت:
-این چیه؟
-جک. حیوون من و رهیه. ممکنه با این وسایل شما یه موقع له و لورده بشه. یا زیر پای این آقا...بذار بره بعد ولش می کنم بره خونه اش.
و به مردی که داشت آب پاش ها رو تنظیم می کرد اشاره کرد. کارش تموم شده بود. مصطفی رفت تا باهاش حساب کتاب کنه. صدای در خونه اومد. رهی بود. گلسا برگشت و براش دست تکون داد. بلند گفت:
-صبح قشنگ تابستونی ات به خیر!
رهی خندید و گفت:
-صبح به خیر بانوی ادبیات ...
گلسا لبخندی زد. شیشه ی مربا رو دودستی بغل کرد و گفت:
-آب پاش گذاشتن. جک و گذاشتم این تو بلایی سرش نیاد.
رهی سمتش رفت و درحالی که به شیشه ضربه می زد گفت:
-کار خوبی کردی.
romangram.com | @romangram_com