#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_189
-باشه باشه. خودم بیشتر از تو یادم بود. برو با اون دوتا ساعت اگه دیرت هم بشه دیگه نوبره...
گلسا دهنشو کج کرد و رفت بیرون. دست به کمر ایستاد و دور شدن ماشین رهی رو نگاه کرد.
بی فرهنگ. یه تعارف نزد گلسا رو برسونه! گلسا توی دلش گفت:
-تعارف هم می زد تو قبول می کردی؟! پس زر نزن.
×××
گلسا بازوی رها رو کشید و گفت:
-بیا بشین روی نیمکت ازت یه عکس بگیرم ... یه جوری نگاه کن که انگار حواست به من نیست ...
رها درحالی که سمت نیمکت می رفت با لبخند گفت:
-خودت خسته نشدی از بس از من عکس گرفتی ...
گلسا دوربین رو جلوی صورتش گرفت و روی پاش نشست. درحالی که لنز رو تنظیم می کرد،زیرلب گفت:
-خسرو شکیبایی یه حرفی درباره ی عکس و اینا می زد ... می دونی چی بود؟
رها بدون اینکه روش رو برگردونه، ابروهاش رو بالا انداخت. گلسا بلند شد و گفت:
-یادم اومد. می گفت عکس های قشنگ دلیل بر زیبایی تو نیست. ساخت دست عکاس است.
دوربین رو کشید کنار و گفت:
-درونت را زیبا کن تا محتاج هیچ عکاسی نباشی!
رها سرش رو خاروند و متفکرانه گفت:
-حرف قشنگیه.
-همه ی حرفهاش قشنگه.
نشستن روی نیمکت همیشگی شون. گلسا یه مجله از توی کیفش درآورد و گفت:
-خب...بیا اینو بخونیم. دوستم بهم داده. همونی که اطلاعیه ی مسابقه عکاسی رو داد...
-گفتی پسره؟
گلسا چپ چپ به رها نگاه کرد. رها یکی از ابروهاشو با یه حالت کمدی بالا داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com