#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_169
-سلام خانوما.
و اومد تو. به رها اشاره کرد و گفت:
-بریم؟ حاضری؟
گلسا با شک گفت:
-حاضر برای چه کاری؟ هی یو...رها...چرا من در جریان نیستم؟ چی رو از من پنهون کردی؟
رها خندید و گفت:
-چته بابا پیاده شو باهم پرسون پرسون بریم...!
به آبتین نگاه کرد و گفت:
-آبتین می خواد منو ببره کلاس یوگا ولی الان من بهش می گم نه. آبتین نمی خواد. تو توی زحمت می افتی.
-رها با منم تعارف؟
گلسا با لحن بامزه ای گفت:
-با آبتین هم تعارف؟
هردوشون خندیدن و رها زیر میزی پای گلسا رو محکم لگد کرد که گلسا لبشو گاز گرفت و سرشو انداخت پایین تا درد توی چهره اش معلوم نشه. «رهای آمازونی وحشی...»
رها گفت:
-نه به خدا تعارف نیست.
-اِ رها خودم دستتو می کشم می برمت کلاس ها!
گلسا بی اختیار زد زیر خنده. آخه همین چند ثانیه پیش رها همین عبارت رو با یه ذره تغییرات جزئی گفته بود. بابا اینا خیلی باهم مچ بودن. گلسا دستشو زد زیر چونه اش و با نگاه اهریمنی رها خنده اشو قطع کرد. رها کیفشو برداشت و گفت:
-گلسا الان می ری توی اتاق رهی و اون کاری رو که بهت گفتم انجام می دی.
گلسا نگاهی به آبتین کرد. حالا همچین می گه آبتین فکر می کنه گلسا قراره چه کاری بکنه...استغفرالله...
گلسا هم بلند شد و گفت:
-بله می رم و از نمای اتاقش عکس می گیرم رها جان.
و نگاه معناداری بهش کرد. رها نیشخندی زد و آبتین با گلسا خداحافظی کرد. گلسا از اتاق رها اومد بیرون. از پشت به رها و آبتین نگاه کرد. مثل یه زوج دوست داشتنی بودن. چرا آبتین حرفی نمی زد؟ گلسا همون بار اولی که نگاهش به رها رو دید عشق و تونست به راحتی ببینه.
romangram.com | @romangram_com