#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_160


ولی همون اتاقک تاریک و نمور رو ترجیح داده بود به فروختن دخترونگی اش...فروختن ارزش هاش...فروختن هر چیزی که داشت!

×××

گلسا روزنامه رو توی دستش گرفته بود و با لبخند براندازش می کرد. توی قسمت شیش و هفت،دو سوم صفحه درباره ی کتاب فروشی صحبت شده بود. اسمی از لعیا خانوم برده نشده بود...فقط کسری نوشته بود با فروشنده ی مهربون کتاب فروشی مصاحبه داشتیم و از این قبیل ...

موبایل گلسا زنگ می زد. کسری بود.

-الو؟

-الان باید بگی سلام کسری جــان...الو چیه.

گلسا خندید و گفت:

-دیوونه.

-دیدی روزنامه رو؟

-آره دیدم...دستت درد نکنه.

-قابل تو نداشت زشتوک.

گلسا با حرص گفت:

-بمیری شما...

-امروز یه سر بیا دبیرخونه باهات کار دارم. به خدا کار واجبیه وگرنه خودم میومدم...سرم هم شلوغه جون تو...

-باشه عمویی امروز میام.

-آفرین زشتوک. منتظرتم. خدافظ.

-خدافظ.

گوشی رو قطع کرد و روزنامه رو هم با دقت توی کوله اش جاسازی کرد. کوله رو روی دوشش جا به جا کرد و برگشت سمت در بیمارستان. زیرلب گفت:بزن بریم ... ! همیشه از دیدن بچه ها خوشحال می شد. کیفش کوک می شد. توی دلش آرزو کرد که پدرام هم باشه.

وارد بیمارستان شد ...

با پرستارهایی که می شناختشون خوش و بشی کرد و رفت توی اتاق. طبق معمول بچه ها یه استقبال جانانه ازش کردن. یه ذره که گذشت یکی از بچه ها رو صدا زد.

-پریسا...خاله تو می دونی سما کجاست؟


romangram.com | @romangram_com