#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_158


-جونت بی بلا...پسر ببین گلسا کجاست...چرا نیومده...

رهی نگاهی به ساعت کرد. راست می گفت. از وقت شام لیلی رد شده بود. با تردید پرسید:

-ظهر هم نیومده بود؟

-نه...برو یه سر بهش بزن بی زحمت عزیز. می ری؟

-باشه حتما عمه.

بلند شد و از خونه رفت بیرون. تا حالا نرفته بود خونه ی گلسا رو حتی از دور هم ببینه. ته حیاط رفت. از پله ها پایین رفت. یه در آهنی بود که یه شیشه مات روش بود و نوری ازش بیرون می زد. گلسا...اینجا بود؟ درست اومده بود؟ آره دیگه. می گفت انباری. با دست به در زد و گفت:

-گلسا؟

خبری نبود. سایه ای پشت شیشه ی مات حرکت کرد و صدای داد گلسا اومد:

-الآن باز می کنم رهی!

صدایی از توی خونه اومد و چندلحظه بعد گلسا درو باز کرد. رهی اخم کرد و گفت:

-گلسا ... گلسا ، تو چرا این شکلی شدی؟

گلسا اومد بخنده که یهو عطسه اش گرفت. چشماش قرمز شده بودن. گریه کرده بود؟ گلسا گفت:

-بیا تو رهی.

-نه فقط می خواستم...

-بیا تو من باید یه چیزایی به لیلی می دادم بیا ببر بهش بده. چندتا کتاب بود.

رهی سرشو تکون داد و رفت تو. گلسا درو پیش گذاشت و دوباره عطسه کرد. رهی اتاق رو برانداز کرد. یه تخت و میز و کمد. کل اسباب اصلی خونه همین بود. و یه آینه که به دیوار تکیه داده شده بود. بوم و سه پایه ی چوبی و سه پایه ی دوربین گلسا گوشه ی اتاق مثل یه شی مقدس قرار گرفته بودن و روی یکی از دیوارها پر از عکس های مختلف بود. یعنی ... تقریبا پـُر! و کنار پای رهی، دو جفت کتونی، قرمز و مشکی کنار هم افتاده بودن ...

گلسا که دید رهی در سکوت خونه ی نقلی اش رو برانداز می کنه،گلویی صاف کرد و زیرلب گفت:

-معذرت می خوام چیز خاصی برای پذیرایی نیست.

رهی با دستپاچگی گفت:

-آ ... اِم ... نه من اومده بودم که ...

-آره آره. می دونم برای چی اومده. من قول چندتا کتاب به لیلی خانوم داده بودم باید بدم بهت که ببری بدی بهش ...


romangram.com | @romangram_com