#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_155

-بیا سام رو نشونت بدم.

سام شوهرش بود. می گفت تازه سه هفته ست که عروسی کرده. همه ی کلاس رو کشته بود از بس از شوهرش تعریف کرده بود. رها گفت:

-هوم...بریم این مرد بدشانس رو ببینیم...

-اِ رها؟ شما هم بلــه؟

سام از ماشین پیاده شد. نفس گفت:

-سام...این دوستمه. رها. رها اینم که سامه...خودت بهتر می شناسیش!

رها لبخندی زد و گفت:

-خوشبختم.

بعد از اینکه سام و نفس رفتن رها نگاهی به پیاده رو کرد. بند کیفش رو روی دوشش جا به جا کرد. همه یکی رو داشتن که بهش امیدوار باشن. یه عشق. یه دلگرمی. ولی دلگرمی رها کی بود؟ یه مرد ترسو.

با صدای بوق یه ماشین از جا پرید. برگشت تا به راننده اش یه چیزی بپرونه که با دیدن آبتین چشماش چهارتا شدن.

-آبتین؟

آبتین از ماشین پیاده شد و با خنده گفت:

-سلام رها خانوم! پارسال دوست امسال آشنا...بشین ببینم.

رها سرشو خاروند و با سردرگمی گفت:

-تو اینجا چی کار می کنی؟!

-من ازت نخواستم سوال بپرسی. گفتم بشینی.

و لبخندی زد. رها سرشو تکون داد و رفت نشست. نمی دونست الان غافلگیره،متعجبه،خوشحاله...

فقط می دونست آبتین اینجاست و تصادفی هم نیومده. آبتین راه افتاد و گفت:

-اِم...رها...این پسره کی بود باهاش احوالپرسی می کردی؟

اُه...اون از اون موقع اینجا بوده؟! رها که خنده اش گرفته بود سعی کرد جدی باشه و گفت:

-برادر دوستم،نفس. می خواست ما رو باهم آشنا کنه...بانی خیر بشه...

زیرچشمی عکس العمل آبتین رو هم زیر نظر داشت. آبتین ناخودآگاه اخم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com