#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_153

-نه می خوام بخوابم.

-باشه. چیزی لازم نداری؟

با تردید به گلسا نگاه کرد ... مدت ها بود که کسی این سوال رو ازش نپرسیده بود. سرش رو بالا انداخت:

-نه ...

-خیله خب، شبت به خیر.

×××

آبتین دست از بازی کردن با انگشتاش برداشت. ساسان برای بار هزارم از جلوی آبتین رد شد و گفت:

-اِ آبتین تو هنوز اینجایی؟ من همش میام می بینم تو اینجا وایستادی...خب با رهی کاری داری؟ برو تو دیگه...

-اه ساسان خفه شو. من که می دونم تو الکی سیصد و شصت بار از جلوی من رد می شی تا بهم یه تیکه بندازی. برو گمشو ببینم.

ساسان خندید و رفت. آبتین به در اتاق رهی زد و رفت تو. رهی دات با لپ تاپش کار می کرد. گفت:

-آبتین بیا تو...کاری داری؟

-نه...کارم تموم شده بود. گفتم بیام ببینم تو چی کار می کنی.

اوه اوه. چه دروغ خفنی بافت! رهی گفت:

-هوم...بشین.

بعد از اینکه یه خرده پرت و پلا گفت تا بحث و عادی نشون بده گفت:

-راستی...رها کجاست؟ چند روزه...نمیاد.

-با این دوست جدیدش درگیره.

-گلسا؟

-هوم...دختر شادیه در کل. چی...بهش چی گفته بود چند روز پیش...؟ آهان. گفته بود برای تمدد اعصاب بریم توی دشت و دمن تا بتونی طرح های بهتر بکشی. جالب اینجا بود که اثر هم کرد. من که اصلا از هنر و اثرش و این چیزا سردرنمیارم...

آبتین توی دلش رهی رو به باد فحش بست. خر. چرا بحث و عوض کردی؟! ولی آبتین به روی خودش نیاورد و گفت:

-خب حالا...چه خبر از رها؟

-هیچی. امروز که سرکار خودش بود. فکر کنم ظهر هم با گلسا رفته بود بیرون. الانم احتمالا رفته یوگا.

romangram.com | @romangram_com