#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_150


رهی کم نیاورد:

-چون حقیقته بس نکنم؟

فرهاد مشتی هم حواله ی بینی اش کرد ... نه خیلی محکم ... نه خیلی نوازشگرانــه!

-اصلا نباید میومدی اینجا! اومدی اینجا که گستاخ بازی دربیاری؟! گمشو بیرون و دیگه هیچ وقت واسه بی احترامی برنگرد رهی! برنگرد!

رهی خون بینی اش رو از روی لبش پاک کرد. گفت:

-من می رم. ولی چندسال بعد مثل رها نگین خودش رفت. بگین بیرونش کردیم! باشه؟

و سمت در رفت و سریع سوار ماشینش شد. چه قدر دلش می خواست یکی بغلش کنه...یکی که آغوشش مادرانه باشه. بتونه جای مادری رو که سال ها بود که رفته بود پر کنه.

پیشونی اش رو به فرمون تکیه داد و زیرلب گفت:

-من فقط ... خسته شدم...

آره...آدم خسته می شه. که گاهی اوقات فقط یک نفر...فقط یک نفر از اعضای خونواده می ره و کل خونواده رو آشفته می کنه.

فقط یک ترک می تونه کل شیشه رو بشکنه.

گلسا کشو رو باز کرد و بانداژ و بتادین و چسب زخم رو درآورد. قیافه ی رهی جوری بود که انگار از زیر چنگال یه شیر ژیان دراومده باشه! گلسا یه بار دیگه بهش نگاه کرد و تندی نگاهشو دزدید...زمزمه کرد:«یا حضرت یوزارسیف!»

رهی نشنید که زیرلبی چی گفت ... ولی از حالت چهره اش خنده اش گرفت و لبخند کوچیکی روی لب های رنگ پریده اش نشست.

گلسا وسایل رو روی میز گذاشت. لیلی با ویلچرش پشت میز بود. به رهی نگاهی انداخت و نچ نچ کرد. گفت:

-خاک تو سرم...من از فرهاد انتظارشو دیگه نداشتم.

مکثی کرد و گفت:

-اثرات مادر عزیزشه.

دوباره مکثی کرد.

-ولی خوب کردی عمه. خوب کردی پسر.

گلسا دستمال خیس رو دور و بر بینی رهی کشید و گفت:

-چه مشت آهنینی بوده...


romangram.com | @romangram_com