#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_148


-سلام جناب رهنما.

-سلام رهنمای بزرگ!

-می دونم اس ام اسم رو دیدی. پس زودتر پاشو بیا. می دونی چندوقته نیومدی خونه؟

-جالبه...من همش یه ماه می شه که نیومدم. بعد رها که دو-سه سالی هست که نیومده اصلا براتون مهم نیست.

فرهاد خشک گفت:

-من اون اوایل با اون هم تماس می گرفتم. خودش سرد شد و بعدش هم دیگه کم کم به زور تلفن ها رو جواب داد. تقصیر خودش بود. من هیچ وقت نگفتم

باهام سرد بشین فقط گفتم مستقل بشین.

-تنها گذاشتن یه دختر مجرد هم خیلی کار عاقلانه ای بود دستتون درد نکنه.

-من حوصله ی جر و بحث باهات رو ندارم. سر موضوعات قدیمی رو باز نکن. عین بچه ی آدم پاشو بیا.

رهی با خودش گفت اگه اون آدمی که قراره پسرش باشم شما باشی که دیگه نمی شه گفت پسر آدم! ولی گفت:

-خیله خب. بیست دقیقه دیگه اونجام.

هرچی زودتر بهتر. زودتر فرخنده رو می دید و دلتنگی شو رفع می کرد تا دست از سرش برداره. این زن تا قیامت رهی رو دنبال می کرد ... !

×××

رهی به لیوان چاییِ توی دستش نگاه کرد. یه نگاه به فرخنده کرد. فک این زن فولادین بود. مثل چی داشت تندتند حرف می زد. بدتر از لیلی...باز لیلی چرت و پرت نمی گفت. ولی این چرت و پرت می گفت و کم نمیاورد! فرهاد هم که ساکت مثل برج زهرمار نشسته بود.

فرخنده گفت:

-راستی رهی جان...؟

-بله؟

-حرفاتو با بابات شنیدم.

-از کجا؟

-روی آیفون بود.

فرهاد احمق چرا روی آیفون گذاشته بود؟! رهی توی یه ثانیه هرچی گفته بود مرور کرد. یه موقع چیزی ضد بانوی بزرگ نگفته باشه...


romangram.com | @romangram_com